تمام زندگی پر میشود از اگر و اما وقتی " هوای خانه دلگیر می شود گاهی ..."
اگر ...
اما...
اگر....
اگر....
مویرگ های جاری زندگی ات شروع می کنند به انبساط و تا آستانه ی انفجار پیش می روند ..
تا جایی پیش می روند که چنگ می زنی به حداقل های زندگی و التماس می کنی برای ماندنشان ..
تا جایی که هزار بار تکرار می کنی اشتباهات زندگی ات را در ذهن ِ همیشه پر از حادثه های رنگارنگ و مخصوصا سیاه و سفید ...
تا جایی که نمی نویسی جز این روایت های ساده ی ِ حدیث ...
اصلا مگر نمی شود زندگی را حوضی دانست برای ماهی های قرمز ...
مگر نمی شود عوض شود این حوض ِ بی رنگ ، گاهی ...؟!
تو می مانی و " زنده به گور " ...
تو می مانی و خنده های اشتباهی ِ گه گاه ِ دیو کودکی هایت ...
خط خطی کردن ِ هزاران کاغذ سفید یک دست ... بی خیال از " سال اصلاح الگوی مصرف " ...
تو می مانی و بی قانونی های دلخواه ِ ذهنت ...
هیچ چیز به اندازه ی تنهایی ، این موجود دو پا را پا بر جا نگه نمی دارد ...
صدا را می شنوی ؟
حتی از افریقا هم می شود شنید ولی از خشم تو ، هرگز ... ! خشمی که حتی یک کلاس هم سواد ندارد ...
تو پر هستی از فریاد ِ فرکانس های بالای بیست هزار هرتز که هر چه هم گوشهایم تیز باشد باز هم جز سکوت چیزی نمی شنوم ...
تو پر هستی از مرداب های ِ سبز ِ آرام ... که تماشایی هستی تا وقتی فرو نکشی همه ی زندگی را...
ـ راستی ، تو هیچ گاه نه تماشایی بودی نه دیدنی ... حتی از دور ـ
تو ساده ی دیروز ، امروز ِ پر غوغا و سوگند های هیچ....
سوگند به زندگی ...
سوگند به خستگی ...
سوگند به تمام پیچیدگی ..
تو سرشاری از برگ های زرد ِ آفت گیر ... از خال های عابر هر روز ...
سال هاست که در شاباش ِ زندگی ِ سرد و گاهی اندگی گرم ، تمام رگ هایم غوطه ورست ...
آی ... ای پیچک پیچنده ی هر روزه ی ِ درد ،
آرام در جای خود ماندگار بمان ... آرام ..