تبليغاتX
>>------(¯`•..•´¯)------->نیایش ققنوس>>------(¯`•..•´¯)------->

-من مرغ آتشم،-........... مي سوزم از شراره ي اين عشق سر کشم ............... چون سوخت پيکرم........... چون شعله هاي سرکش جانم فرونشست.............. آن گاه باز از دل خاکستر.............. بار دگر تولد من........... آغاز مي شود............ و من دوباره ،زندگي ام را.............. آغاز مي کنم......... پر باز مي کنم...... پرواز مي کنم .......

نیایش ققنوس

کوله بار بسته ...

حرکت برای بی پایان ...

تعطیل شد اینجا ...

مثل هر چیز دیگری که روزی تعطیل می شود ...

مثل من !

 *************

پاسخ ساده به نظرات خصوصی و غیر خصوصی در این چند صباح ! :

 ـ هر زمانی دل کندن از جایی هم سخت می شود و هم دلگیر ...اما ناچاری ست رفتن و نماندن و گاهی برای بهتر شدن و بدتر نماندن ...

ناچاری ست رفتن با هر آواری در دل ...

ـ کنکور  هم با " کمک خدا " خوب شد ... رتبه گفتن زیاد جالب نیومد به نظرم... ولی چون می دونم چند سال دوستانم تو دعاهاشون منم جایی داشتم همین پایین در مخفی گاه می نویسم ...که این پست آخری کلاغ های این خانه از تمام پست ها سر در نیاورند که ما پرواز می کنیم به جایی دیگر ...

اینجا بدون کلاغ و کاج معنا نداشت و ندارد و نخواهد داشت ..حتی اگه مترسک این مزرعه رفتنی باشد ...

ممنون ... برای ... شاید همه چیز... !

 

 


بقيه حرف ققنوس
+ نوشته شده در  88/05/08ساعت 2:55 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

تمام زندگی پر میشود از اگر و اما وقتی " هوای خانه دلگیر می شود گاهی ..."

اگر ...

اما...

اگر....

اگر....

مویرگ های جاری زندگی ات شروع می کنند به انبساط و تا آستانه ی انفجار پیش می روند ..

تا جایی پیش می روند که چنگ می زنی به حداقل های زندگی و التماس می کنی برای ماندنشان ..

تا جایی که هزار بار تکرار می کنی اشتباهات زندگی ات را در ذهن ِ همیشه پر از حادثه های رنگارنگ و مخصوصا سیاه و سفید ...

تا جایی که نمی نویسی جز این روایت های ساده ی ِ حدیث ...

اصلا مگر نمی شود زندگی را حوضی دانست برای ماهی های قرمز ...

مگر نمی شود عوض شود این حوض ِ بی رنگ ، گاهی ...؟!

تو می مانی و " زنده به گور " ...

تو می مانی و خنده های اشتباهی ِ گه گاه ِ دیو کودکی هایت ...

خط خطی کردن ِ هزاران کاغذ سفید یک دست ... بی خیال از " سال اصلاح الگوی مصرف " ...

تو می مانی و بی قانونی های دلخواه ِ ذهنت ...

هیچ چیز به اندازه ی تنهایی ، این موجود دو پا را پا بر جا نگه نمی دارد ...

صدا را می شنوی ؟

حتی از افریقا هم می شود شنید ولی از خشم تو ، هرگز ... ! خشمی که حتی یک کلاس هم سواد ندارد ...

تو پر هستی از فریاد ِ فرکانس های بالای بیست هزار هرتز که هر چه هم گوشهایم تیز باشد باز هم جز سکوت چیزی نمی شنوم ...

تو پر هستی از مرداب های ِ سبز ِ آرام ... که تماشایی هستی  تا وقتی فرو نکشی همه ی زندگی را...

ـ راستی ، تو هیچ گاه  نه تماشایی بودی نه دیدنی ... حتی از دور ـ 

تو ساده ی دیروز ، امروز ِ پر غوغا و سوگند های هیچ....

سوگند به زندگی ...

سوگند به خستگی ...

سوگند به تمام پیچیدگی ..

تو سرشاری از برگ های زرد ِ آفت گیر ... از خال های عابر هر روز ...

سال هاست که در شاباش ِ زندگی ِ سرد و گاهی اندگی گرم ، تمام رگ هایم غوطه ورست ...

آی ... ای پیچک پیچنده ی هر روزه ی ِ درد ،

آرام در جای خود ماندگار بمان ... آرام ..

+ نوشته شده در  88/05/06ساعت 6:14 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

امروز دونه ی کاج رو دیدم ...

دونه ی هلی کوپتری کاج ...می چرخه و می چرخه و درست می افته روی زمینی که" باید" باشه ...

رشد می کنه قدی که "باید" باشه ...قدی که تعیین شده و تعیین کرده ...

نه به اندازه ی اون دو گل سرخ و زرد رزی که چندین ماه روی دیوار اتاقم خشک شدند و خشک باقی ماندند ..

 

هیچ چیزی به اون اندازه ای نیست که تصور میشه ...

حتی خدا !

که میلیارد ها تصور ِ صیقلی  با تصور ِ این اشعه -- ی ـ گاهی کم نور و گاهی پور نور --  متفاوت میشه ..

 

تکه تکه ها که جمع شوند میشه اون انفجار بزرگ ... انفجار بزرگی که تو رو از ما گرفت ... 

تو جمعی ... دوم شخص جمع ... تو شاید تمام زندگی مردی بودی که هنوز همین جاست ..

 

تو تکه ای هستی که قایم شدی تو راه پله های زیرزمین ِ همین خونه ..

تکه ای از آهن و خاک و فریاد ...گذشته ها ، در اون پیچ ِ ساده ی وحشت زا و اکنون ، در راه پله های همان زیرزمین ...

 همون حس لمس شدگی و گنگی و سرازیری ...

 

صدای من همان صدای حبه قندی ست که آرام حل می شود در لیوانی از آب ،

به حرمت زندگی ...

کاج ها قد می کشند ، به همان قدی که " باید " باشند ..

 

    

 

+ نوشته شده در  88/05/03ساعت 2:56 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

نوشتم ...کلی !

هم نوشته هام پرید ..هم ویندوزم و هم حس نوشتنم !

 یعنی حس نوشتن که بود و هست ولی دیگه نمی شد اون طوری نوشت ...

شاید فردا ...از نو نوشتن !

" من زودتر از این

برگ های پاییزی

به خانه می رسم "  *

 

 

" هرگز باز نمی ایستد

این زمان

که خوار و شگفت

من

عقربه های ساعت را

می شمردم "   *

 

*  " عاشقی بود که صبحگاه دیر به مسافرخانه آمده بود " ..... احمدرضا احمدی !

  کتاب شعر رو باید ورق زد و هر از گاهی  چند بیتی خوند بی مهایا ...

* اینم از کنکور آزاد ! بدون هیچ دردسری ..فقط وقتی از جلسه بیرون اومدم احساس کردم که چه کار شگفتی انجام دادم که رفتم سرجلسه...

چون جمعیتی با چهره های نگران از پدر و مادر ها در انتظار بودند...که آدم بعد از آزمون استرس به سراغش می اومد ... دقیقا از داخل تونل وحشت باید عبور می کردم ... تونلی که پدر و مادر من جزو اونها نبودند خدا رو شکر ..

در حین عبور از این تونل داشتم فکر می کردم اگه آزاد اینجوری نگران هستن پس سراسری چطور بوده ؟!

اصلا یاد فیلم " بچه های آسمان " افتادم ... اون صحنه ای که وارد محوطه ی رودخانه ی می شوند و مبهوت می مونه از بدرقه ی بچه های توسط والدینشون...

من شده بودم علی !  که با یه تعجب خاصی داشتم تماشا می کردم صحنه ها رو ! تیه لحظه شک کردم نکنه داریم می ریم جنگ ...روبوسی ِ به نوبت اعضای خانواده با داوطلبان ! بدرقه کردن داوطلبان تا دقیقا دقیقا درب سالن !

بسته های میوه ، شکلات ،آجیل ،آب معدنی و ....

هر چند پارسال هم بودم اینجا ولی نه به این شدت ! خلاصه خنده ای سر دادیم قبل از آزمون ...و خدا رو شکر کردیم که آزمون سراسری تهران نبودیم ...

 

+ نوشته شده در  88/04/30ساعت 0:27 قبل از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

دیروز باران آمد ..

 از همان باران هایی که گاهی باید هزار سال یا شاید یک عمر منتظر ماند 

 تا قطره ای ببارد از آن آسمان دور ... اگر انتظاری باشد ..

 

 

از همان باران هایی که هم ترس دارد و هم لذت ..

از همان باران هایی که هم گذشته را می شوید و هم آینده را صیقل می دهد ..

از همان باران هایی که کوچه های تنگ و تاریک ساده را پر می کند از بوی خاک نم گرفته ...

از همان هایی که نه پالتو جوابش را می دهد و نه چتر و گاهی نه همراهی !

از همان هایی که باید رفت زیر چتر ِ همواره باز ولی دور ِ گفته شده ..

 

 

از همان هایی که باید دست هایت جیب پالتوی ِ نور را پر کند ..و گرم شود از این سمبل تنهایی ها ..

از همان هایی که می لرزی ..نه از سرما .. از بی خبری ..

از همان هایی که وقتی دور شد پرواز کردن را یاد گرفته ای و پریدن را ..

که وقتی دور شد چشم هایت پر می شود از رنگین کمان های ِهفت رنگ ِ نیاز ..

چشم هایت پر می شود از شوق .. شوق ِ دوباره و همواره باریدن ..

پر می شود از جیغ های شادی کودکانه ..

 

 

که نه می شود  چشمانت را پنهان کنی و نه برقش را ..

از همانهایی که سلول های عصب و غیر عصب بدنت شروع می کنند به دویدن ...

از همان هایی که آندوپلاسم را پر می کند از مایع روان ِ زندگی ..

دیروز باران آمد ...

 

+ نوشته شده در  88/04/18ساعت 12:1 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  |