سلام
امروز تمرین بسکتبال داشتیم در واقع قرار بود با تیم شهرمون مسابقه بدیم
خلاصه همه وارد سالن شده بودیم که چشمتون روز بد نبینه (ای وای لو دادم که اتفاقی قراره بیفته)
حالا بقیش رو بخونید
صبت را در وب نیسی کی بر سینبج مبنب حمب بتیم بجخب نبیج چجث
نمیبن بخنل ملینلحج بیخمو حلج لکمل لل کم قحجب حکن لبم
خوندی؟






















خیلی سر کاری
نه جدی الان بقیش رو می نویسم 
خلاصه همه وارد سالن شدیم که یکی از دوستام با شور و هیجان گفت
" ا..... روپوش جدید برای ستونها گذاشتن "
بازی شروع شد .هنوز ده دقیقه از بازی نگذشته بود که هشت امتیاز از حریف عقب بودیم تازه داشتیم می فهمیدم که"ا....عقبیم ....زود باشین گل بزنید " تازه اینو هم من فهمیدم بقیه هنوز تو خماری بودن ..........
(دروغ گو ... این کی بود گفت دروغ گو؟ من بیدم وجدان خفته شیر فرهاد
)
خو ب حالا ....... یه چیزی گفتیم
در لحظاتیم بودیم که فهممون داشت گل می کرد که یه دفعه صدای جرقه ای اومد .
همه سر ها به سویش کشیده شدند انگار مثلا یه بمبی چیزی زده بودن.
من که نترسیدم ...........(درو......... خب حالا تو هم
)
همون ستونی بود که دوستم با هیجان ازش تعریف کرد داشت در اتش عشق می سوخت .....
جدی می گم ها ........ولی نترس من باهاتم
حال بقیه اش را بشنو تا برات بگویم .
دخترا که می شناسید همش جیغ ...........جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
منتها دخترایی هم هستن که مثل کوه می مونن (مثل من )
خلاصه هر کی یه طرف می رفت .......
همه رفتیم تا مانتو بپوشیم که یه دفعه مربیمون داد کشید چرا لباس می پوشید ماهم اطاعت کردیم و نپوشیدیم
بعد از چند دقیقه که دید ای وای انگار قضیه جدیه دوباره فریاد زد " بچه ها .........لباساتون رو بپوشید "
مثل سوپر من داد کشید 
بعد ما هم بدو بدو دنبال مانتوو روسری و کیف و کفش و خلاصه همه چیز ...........
هر کی یه طرف می رفت .....مربیمون هم دوید و رفت مسیولش رو صدا زد همین که اومد همه با هم جیغ زدیم اخه می دونید یکی روسری نپوشیده بود یکی مانتو یکی .............
.
حالا خودتون باید زحمت تصورش رو بکشید از دست من که خارجه .............
اخرش هم گروه آتش نشانی اومد و خاموشش کردن البته بگم خیلی مجهز بودن (سطل آب ،شیلنگ ،دو عدد مرد به اضافه یک عدد پسر کوچک ، به همراه کلی استرس )