تبليغاتX
>>------(¯`•..•´¯)------->نیایش ققنوس>>------(¯`•..•´¯)------->

-من مرغ آتشم،-........... مي سوزم از شراره ي اين عشق سر کشم ............... چون سوخت پيکرم........... چون شعله هاي سرکش جانم فرونشست.............. آن گاه باز از دل خاکستر.............. بار دگر تولد من........... آغاز مي شود............ و من دوباره ،زندگي ام را.............. آغاز مي کنم......... پر باز مي کنم...... پرواز مي کنم .......

نیایش ققنوس

فکر کنم تا حالا پای سفره عقد نشسته باشین منم دیروز نشستم ( می گمف کر بد نکنید ها ...منظورم اینه که رفتیم عقد نه اینکه ..........لا الا الله لا)

دیدن عاقد سه بار صیغه رو می خونه بعد عروس بله رو می گه .........خب ما هم همین طوریم دیگه منتها جریانها داره .......

بار اول  رو خوندو باز یکی گفت عروس رفته گل بچینه .....بار دوم رو هم خوند و بعد از کلی تعارف بالاخره یکی گفت عروس رفته گلاب بیاره یا یه همچین چیزی درست یادم نیست .......مطمینم که عروس دل تو دلش نبود .............داماد که هر دفعه یه رنگ می گرفت .....و هفت رنگ می شد ........قرمز.......آبی ............... سبز ............زرد ..............

خلاصه عاقد دفعه سوم رو هم خوند همه آماده بودیم که بالاخره عروس خانم بله رو بگه و ما هورا و دست بزنیم که یه دفعه ...............درین درین درینگ دری دری.......

چی بود؟ چی بود؟ شیشه شکست ؟ شیشه نبود .پس چی شکست؟

چیزی نشکست .موبایل جناب آقای سرکار عاقد خان بود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 8:40 قبل از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

اسمش رو چی بذارم؟ همدم؟ نه ...کمه ... همرد؟ نه ....همراه ؟ نه .....هنوزم کمه ..........اصلا می ذارم .....می ذارم .........زندگی

زندگیم روزت مبارک ......

میلاد کوثر بهشت هم هزار بار به قول بچه ها ده تا مبارک  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 8:23 قبل از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

اين داستان رو شايد خيلي هاتون شنيده باشيد ، ولي من يه بار ديگه مينويسمش :

 
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم


 عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که و گفت : "متشکرم " .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم


يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم .

.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

 ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
"
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 5:8 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

من در اين دنياي شلوغ نياز به دستي از آسمان دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 7:2 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                    

                             

                            

 

من زياد اهل روضه و مراسم عزاداري و اين چيزا نيستم يعني اعتقاد نداشتم ولي تمام تلاشم رو براي برگزاري اين مراسم مي كردم .................شايد تو هم اعتقاد نداشته باشي............. ولي گوش كن ..

هميشه از خدا مي خواستم يه نشونه بهم نشون بده كه ببينم اين كاري رو كه دارم انجام مي دم ادامه اش درسته يا نه ؟

ولي اون نشون نمي داد ......شايد هم من انقدر خنگ بودم كه متوجه نمي شدم .

هر موقعي گير مي اوردم كه با خدا حرف مي زدم ازش مي خواستم ولي نميشد كه نمي شد

روز روضه بود و من مثل گذشته ها كمك مي كردم و تلاش . ........

موقع دعا كردن شد به هر كي نگاه مي كردم يه غمي توي سينه اش بود كه از توي چشماش ميشد اون رنج و غم رو احساس كرد ............

يادم اومد منم دعام رو بگم .. گفتم ............ باز مثل هميشه اصلا اميدي نداشتم ....

ولي امروز...... ديگه مي دونم بايد چي كار كنم ...........خدا راهي رو كه مي خواستم بهم نشون داد .............خدايا دوستت دارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 6:57 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

سلام سلام سلام خوبين؟ مرسي منم خوبم .نه اين حرفا چيه من مي دونم كه شما به فكر من هستين نيازي به گفتن نيست وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي من پس فردا مسابقه دارم برام دعا كنين ترو خدا . هر كي دعا كرد خداييش توي نظرات بنويسه كه من دلم خوش باشه البته اول خدا بعد دعاي شما . باي گلانم. روي "گ" ضمه بذاريد نه كسره .
+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 8:5 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

 

سلام

امروز تمرین بسکتبال داشتیم در واقع قرار بود با تیم شهرمون مسابقه بدیم

خلاصه همه وارد سالن شده بودیم که چشمتون روز بد نبینه (ای وای لو دادم که اتفاقی قراره بیفته)

حالا بقیش رو بخونید

صبت را در وب نیسی کی بر سینبج مبنب حمب بتیم بجخب نبیج چجث

نمیبن بخنل ملینلحج بیخمو حلج لکمل لل کم قحجب حکن لبم

 خوندی؟

   

خیلی سر کاری

نه جدی الان بقیش رو می نویسم

خلاصه همه وارد سالن شدیم که یکی از دوستام با شور و هیجان گفت

" ا..... روپوش جدید برای ستونها گذاشتن "

بازی شروع شد .هنوز ده دقیقه از بازی نگذشته بود که هشت امتیاز از حریف عقب بودیم تازه داشتیم می فهمیدم که"ا....عقبیم ....زود باشین گل بزنید " تازه اینو هم من فهمیدم بقیه هنوز تو خماری بودن ..........

(دروغ گو  ... این کی بود گفت  دروغ گو؟ من بیدم وجدان خفته شیر فرهاد          )

خو ب حالا ....... یه چیزی گفتیم  

در لحظاتیم بودیم که فهممون داشت گل می کرد که یه دفعه صدای جرقه ای اومد .

همه سر ها به سویش کشیده شدند  انگار مثلا یه بمبی چیزی زده بودن.

من که نترسیدم ...........(درو......... خب حالا تو هم)

همون ستونی بود که دوستم با هیجان ازش تعریف کرد داشت در اتش عشق می سوخت .....

جدی می گم ها ........ولی نترس من باهاتم

حال بقیه اش را بشنو تا برات بگویم .

دخترا که می شناسید همش جیغ  ...........جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

منتها دخترایی هم هستن که مثل کوه می مونن (مثل من      )

خلاصه هر کی یه طرف می رفت .......

همه رفتیم تا مانتو بپوشیم  که یه دفعه مربیمون داد کشید چرا لباس می پوشید ماهم اطاعت کردیم و نپوشیدیم

بعد از چند دقیقه که دید ای وای انگار قضیه جدیه دوباره فریاد زد " بچه ها .........لباساتون رو بپوشید "

مثل سوپر من داد کشید

بعد ما هم بدو بدو دنبال مانتوو  روسری و کیف و کفش و خلاصه همه چیز ...........

هر کی یه طرف می رفت .....مربیمون هم دوید و رفت مسیولش رو صدا زد همین که اومد همه با هم جیغ زدیم اخه می دونید یکی روسری نپوشیده بود یکی مانتو یکی ..............

حالا خودتون باید زحمت تصورش رو بکشید از دست من که خارجه .............

اخرش هم گروه آتش نشانی اومد و خاموشش کردن البته بگم خیلی مجهز بودن (سطل آب ،شیلنگ ،دو عدد مرد به اضافه یک عدد پسر کوچک ، به همراه کلی استرس )

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 7:22 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

به مد پرستان بگویید آخرین مد کفن است.

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 11:45 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

 

                                          

وای خدایا امروز یه روز عجیب غریب بود آدم بعضی اوقات خبرایی می شنوه که شاخ در می یاره 

می گید چی؟ خوب الان براتون می گم:

امشب داشتم اخبار ورزشی رو گوش می دادم نه با کسی حرف می زدم نه کسی باهام حرف می زد  

 در واقع از اون موقعها بود که مامانم می گفت باز امشب عروسیه هر وقت کسی عصبانی می شه و حوصله نداره  این حرفو می زنه اخه چه ربطی داره؟

خلاصه همین طوری داشتم با بد اخلاقی اخبار گوش می دادم که یه خبر شنیدم" علیرضا نیکبخت واحدی یا واحدی نیکبخت از تیم استقلال تهران به قرمز پوشان پایتخت تغییر تیم داد "

گفتن این خبر همان و قهقه زدن من همان.

تا چند لحظه پیش قرار بود به عنوان بد عنق ترین فرد توی موزه ی پاریس در معرض دید قرار بگیرم  ولی با این خبر صدای خنده ام تا خیابون رفت.

اون موقع به خودم اومدم که همه با تعجب بهم نگاه می کردن خواهرم از توی آشپزخونه با بشقاب و پیش بند که برای ظرف شستن تنش کرده بود هاج و واج نگاهم میکرد مامان و بابام با نگاهی سرشار از ناامیدی  به من زل زده بودن فکر کنم پیش خودشون فکر کردن که "ای روزگار این همه بچه بزرگ کردیم حالا دیوونه شد رفت پی کارش" منم که وضعیت رو دیدم یه دفعه خنده ام رو قطع کردم    و با حالتی که انگار خبر روتوی خواب  دیدم گفتم "ببخشید این چی گفت؟"

نمی دونم الان باید چی بگم اخه می دونید من که خدارو هزار مرتبه شکر پرسپولیسی هستم همیشه با دوستام سر این موضوع بحث می کنیم .

فکر کنم هشتاد درصد استقلالیا برای این نیکبخت جون (البته حالا شده جون چون قراره بیاد وارد سرخای اتشین بشه ) جان خود را فدا همی کردن و به دیار ایزدی پیوستن . 

حالا معلوم نیست بعد از این چی کار خواهند کردن؟ خدا عالم است و بس .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 0:4 قبل از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  |