تبليغاتX
>>------(¯`•..•´¯)------->نیایش ققنوس>>------(¯`•..•´¯)------->

-من مرغ آتشم،-........... مي سوزم از شراره ي اين عشق سر کشم ............... چون سوخت پيکرم........... چون شعله هاي سرکش جانم فرونشست.............. آن گاه باز از دل خاکستر.............. بار دگر تولد من........... آغاز مي شود............ و من دوباره ،زندگي ام را.............. آغاز مي کنم......... پر باز مي کنم...... پرواز مي کنم .......

نیایش ققنوس

راستی یادم ر فت ....امان از دست پیری..... البته با خودم نیست با توام اره خوده خوده تو

روز پدررو تبریک نگفتم ( ببخشید بابا جوووووووووونم)

تولد امام علی علیه السلام رو هم مثل  همه بهتون تبریک می گم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 6:55 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

با اجازه تون می خوام برم یه جایی...... نمی گم کجا.........

حالا اصرار نکنین شاید گفتم .......باشه .....باشه ......می گم

می خوام ...... برم ................ مسافرت......

هاهاها فکر کردین می خوام برم کجا؟مریخ؟

حالا گریه نکنین ....قول می دم زود برگردم .............

ای بابا چه غلطی کردیم .حالا کی جلوی اشکای اینا رو بگیره؟

خلاصه غرض از مزاحمت اینکه اه برنگشتم حلالم کنین.......

می گم حالا نمی خواد خیلی هم حلالم کنین....

شاید فردا اومد گفتم نرفتم..............

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 6:19 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

اول دختر ها و پسرها رو دو دسته تقسیم می کنیم

دخترا می گن پسره چون :

قراره مشکلات رو حل کنه ولی بیشتر اوقات خودشان معضل اصلی هستن

بی اندازه خشک و بی روح و ماشین صفت اند

با کمی سوال پیچ شدن ارور مي دن

همين كه پايبند يكي از آنها مي شن متوجه مي شن كه اگر صبر كرده بودن مورد بهتري نصيبشان مي شد

حالا نظر آقا پسرا :

مي گن دخترن چون:

به غير از خالقشون كسي از منطق درونيشون سر در نمي آره

كسي از زبان ارتباطي بين انها نمي تواند مطلع شود

كوچكترين اشتباه شما را در حافظه دراز مدتش ثبت مي كند تا بعد ها تلافي كند

همين كه پايبند يكي از انها شدي بايد تمامي پول خود را صرف خريد لوازم جانبي انها بكنيد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 6:33 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

راستی از همتون ممنونم که برای مسابقه ام دعا کردید ما اول شدیم
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 6:54 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

آورده اند كه روزي بهلول از شهري مي گذشت ....در همين حال عده اي وارد شهر شدند .....

واز هر طرف نيزه و تير برسر و روي كودكان و زنان مي انداختند ... بهلول ارام از كنار انها گذشت و به خري رسيد كه در گوشه اي ايستاده بود ............

به كنار الاغ رفت و در گوش او نجوا كرد " اينان رو ببخشاييد كه نام خود بر شما نهادند "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 6:43 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

خواهر كوچكم ازم پرسيد : آجي چرا اين بوش رو نمي كشن؟

و من با نگاهي ناباورانه بهش نگاه كردم و مي خواستم بگم "تو هيچي سرت نمي شه "

ولي خودش فهميد و باز به صحنه هاي تلويزيون نگاه كرد .......

كاش اين طوري نگاهش نمي كردم ... به ياد چند سال پيش خودم افتادم  .... اون موقعا با خودم فكر مي كردم كه اگه پول داشتم و يه بليط امريكا رو مي خريدم .... يا حداقل نصفش رو داشتم و بقيش رو از بابام  مي گرفتم .........مي رفتم امريكا و مثل اين فيلماي جنگي لباس يكي از خدمتكاراي بوش رو مي پوشيدم و براش چايي مي بردم و بعدش ......... تق ...... يه فشنگ صاف وسط پيشوني اش خالي مي كردم ......ولي چه فكرايي مي كردم ....مي گفتم يعني كسي جرات نداره اين كارو بكنه؟

ولي حالا...... مگه بوش بميره ديگه تموم ميشه؟ ....پس ... صدام ...رايس ... بلر ... چي؟

اونا رو كي مي كشه؟

ولي با فكر كردن به اين نقشه ها شايد مي تونستم يه ذره از عذاب وجدان خودم كم كنم ....

اينكه مي تونم به اون مادري كه از قتل كودكش ضجه مي كشيد بگم منم يه فكرايي دارم ........

كدومتون هنوز از اين نقشه ها داريد؟ ......

كدومتون هنوز با ديدن صحنه هاي جنگ اشك تو چشماتون جمع مي شه؟  

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 6:25 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

تا حالا چند تا عاشق از هم جدا شدن؟ ....نمي دونم ........ولي مي دونم امروز فهميدم دوست خوبم كه البته ما فقط از طريق وبهامون با هم رابطه داريم  عشق اسمونيش رفت پيش خدا ........... چشمهاي اشكبار مي دونم الان چشمات اشكباره ......ولي من رو هم تو غمت شريك بدون ازتون خواهش مي كنم براي شاديه روحش دعا كنيد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 6:37 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

چند روز پيش داشتم تلويزيون المان رو نگاه مي كردم كه يه مسابقه فوتبال  شروع شد ...خيلي با حال بود .

تمام ورزشگاه پر شده بود ادم فكر ميكرد بازيه رسميه .......حالا ببينين بازيكنها كي بودن .......

يه پير مرد كه موهاش كاملا سفيد شده بود ....... چند تا زن فوتباليست .... يه بچه تقريبا ده ساله كه انگار لباساي باباش رو پوشيده بود .. چند تا مرد مسن ديگه ......البته چند تا جوون هم بودن كه يكيشون فريدون جونمون بود .. فريدون زندي رو مي گم ........


بقيه حرف ققنوس
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 6:35 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  |