تبليغاتX
>>------(¯`•..•´¯)------->نیایش ققنوس>>------(¯`•..•´¯)------->

-من مرغ آتشم،-........... مي سوزم از شراره ي اين عشق سر کشم ............... چون سوخت پيکرم........... چون شعله هاي سرکش جانم فرونشست.............. آن گاه باز از دل خاکستر.............. بار دگر تولد من........... آغاز مي شود............ و من دوباره ،زندگي ام را.............. آغاز مي کنم......... پر باز مي کنم...... پرواز مي کنم .......

نیایش ققنوس

سلااااااااااام خوبين؟ اول از همه از شرمندگي خدا در بيام : شهادت امام جعفر صادق رو به همه دختر و پسرا و مادرا و پدراو همه ايرانيا و مسلمونا تسليت مي گم .....قدر اين روزا رو بدونيم و براي خودمون و بقيه يه دعاي مفصل کنيم....تازه امروز جمعه است ديگه بد تر اگه دعا کنيد خودش مفصل ميشه

دوم از شرمندگي همه شما : خيلي ممنون که بهم لطف دارين و هميشه قدم نظراتتون رو توي وبلاگم جا مي ذارين....مطمين باشين باشين عطر وجودتون هميشه توي اين کلبه کوچولو جا مي مونه ......

راستي پسورد ايميلم رو فراموش کردم ....نمي دونم بايد چطوري پيداش کنم ...شما مي تونين کمکم کنين؟..آخه خيلي مهمه خواهرم پيشمون نيست برام ميل فرستاده منم پسوردش رو يادم رفته هر چي فکر مي کنم يادم نمي ياد ....مي دونم اگه بياد کله ام رو بکنه اخه هميشه ميگه ايميلات رو چک کن ...چي کار کنيم ديگه خواهر بزرگتره بايد حرفش رو گوش کنيم ....( اين قسمت مهم بود باید رنگ فونتش روعوض می کردم که به چشمتون بخوره).....

اینو امروز اضافه کردم : یک شنبه

از دست این الهه آدم رو مجبور به چه کارایی می کنه..امروز اومده تو مدرسه هی می گفت: دختر تو آبروی منو بردی ....چرا رفتی تو وبلاگت اینا رو نوشتی مگه نمی دونی پسورده ای دیت با ایمیلت یکیه؟ خب از خودم می پرسیدی بهت می گفتم ....و کلی از این حرفا ...

منم موندم تا حرفاش رو بزنه و گفتم : بابا خودم می دونم فکر کردی کیم؟ می خواستم ببینم کسی راه حله دیگه هم بده؟ .....ولی انگار همه مثل تو برداشت کردن .......البته همه که نه ...از نظراتتون در مورد پیدا کردن پسورد ممنونم ولی من این راه ها رو بلدم ....راه دیگری موجود نمی باشد؟

.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 12:56 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

بارون .....بارون ....چقدر بارون رو دوست داشتم .....چقدر اون موقع که کوچیک تر بودم  زیر بارون می رفتیم و فقط موقعی می اومدیم بیرون که مامان از عصبانیت سرخ می شد ...

زیر باورن می رم به یاد اون روزا ....نه نمی خواد الان خیس میشم از اون موقع خیلی گذشته من دیگه بزرگ شدم .....باید بعد لباسام رو عوض کنم خیس می شن .....

بیخیال..... این پیله عوض شدنیه ....درش می یارم نویش می کنم ...بر خلاف بقیه پیله ها....

آ خ که زیر بارون چه کیفی می ده....دستام روباز می کنم .....خیس خیس می شم..... خیس تر از همیشه ...شادتر از همیشه .....

حالا یه نفس عمیق .....نه نمیشه ...دوباره یه نفس عمیق .....بازم نمیشه ...چرا نمی تونم یه نفس عمیق مثل گذشته بکشم؟....

اون قدر تو خودم جمع شدم که ریه هام کوچیک شدن ...کوچیک تر از همیشه...

اون قدر دور خودم پیله های مختلف بافتم که دارم خفه میشم....تازه داشتم یکی از این پیله ها رو می نداختم دور ....ولی نمی دونم چرا انگار باید تا آخر عمر این پیله ها دورمون بمونن؟ ولی ........من ..... خدایا کمکم کن مثل همیشه ........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 2:11 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

-سلام

سلام- خوبي ؟ چه خبرا؟ خوش مي گذره؟

سلامتي راستي خبر داري؟

چيو؟

بابا تو ديگه کي هستي از دنيا بي خبري ....فيلمو رو مي گم که پخش شده ديگه ......

اهان اره تو هم ديديش؟ واااااااااااااي عجب دختر پروويه.....

اي خدا من نمي دونم چرا مردم ما اين قدر دوست دارن در کانون توجه ديگران قرار بگيرن ...هميشه دوست دارن تازه ترين خبر ها رو خودشون بگن ...حتي اگه خبره درست نباشه و شايعه اي باشه ...حتي اگه خودشون اين شايعه رو ساخته باشن.....

چرا اخه؟ هر جا برين اين خبر رو مي شنوين ...از کوچيک تا بزرگ ...... من که حاضرم قسم بخورم نصف بيشتر اونايي که در مورد اين موضوع صحبت مي کنن هيچ اطلاعات دقيقي ندارن .....به نظر من بيشتر ما ايرانيا ااز ين خاله زنکي هاييم که فقط منتظريم کسي به جاي " ت" اشتباهي بنويسه" ث" اون وقته که واي عجب شايعه هايي پشت سر اين بد بخت نمي سازن ....از اينکه اون بي سواده تا اينکه عاشق شده پشت سرش حرف مي زنن.....

ترو خدا بياين يه ذره منطقي فکر کنيم يه ذره انصاف داشته باشيم ...من اصلا نمي خوام از اون بازگير دفاع کنم من فقط مي خوام بگم اين قدر زود يه کلاغ چهل کلاغ نکنيم ...چند نفر بهم گفتن : من خودم ديدمش ...خوده خود بازيگره بود ...."

خب يعني فکر کردين يه گريم که ماهرانه باشه از يه استاد گريم بر نمي ياد؟

وقتي اينو گفتم گفتن : اخه مگه مرض دارن اين کارو کننن؟ مثلا براي چي مي خوان آبروش رو ببرن.....

ولي به نظر من خيلي دلايل ممکنه باشه که اين کار انجام شده باشه .....يه بازگير ...از نوع ايراني ....که بيشتر مردم دوستش دارن .... حالا اينا به کنار به نظرتون آبروي يه شخص معمولي رو بردن کم نيست؟

نمیخوام مسيله رو سياسي کنم ....ولي ما هميشه بايد تيز باشيم چون کشورمون خيلي دشمن داره .... من منظورم رو اين طوري بيان مي کنم

کشورما يعني مردمش بازيگرا رو معمولا دوست دارن ....تقريبا ميشه گفت خيلي از جوونا از تيپ و رفتار و لباس و اخلاق بازيگرا خوششون مي ياد و تا حدي سعي مي کنن مثله اونا باشن ....

خب اگه کسي بتونه نشون بده که يه بازيگر کارايي مي کنه که مردم عادي مخالفشن مسلما جووناي ما بعد از يه مدت که خيلي از اين خبرا شنيدن براشون عادي ميشه و شايد انجام همچين اعمالي خيلي عادي تر از قبل ....

نمي دونم تونستم منظورم رو درست بگم يا نه ......ولي در نهايت بياين يه ذره پشت هم رو داشته باشيم ....ممکنه يه روزي يه اتفاقي مثل اين براي شما هم بيفته .......

اگه تو ....اگه من ....اگه همه تلاش کنيم ايراني آباد خواهيم داشت

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 10:2 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

سلام چه خبرا؟ خوش مي گذره؟

مي دونم دلتون برام تنگ شده ولي چي کار کنم ديگه .... باشه دفعه ديگه سعي مي کنم زود تر بيامو به کلبم برسم ...

اخه مي دونین قرار بود يه پروژه رو تا آخر همين هفته بديم به خاطر همين داشتيم روش کار مي کرديم حالا بهتون نمي گم چيه فقط مي گم يه ساعته براي ناشنوايان فقط همين ديگه اصرار نکنين نمي گم ...اااااااا مي گم اصرار نکنين ديگه ....مي رم ها!

امروز روز خوبي بود ....تا حالا احساس کردين که خدا به جاي شما کاري رو انجام بده؟

من امروز همچين احساسي داشتم اخه مي دونين من رشتم تجربيه وسر و کاري با ديود و خازن و ترانزيستور و سيم و لحيم و اين چيزا ندارم..... پس از اين معادله دو مجهولي نتيجه مي گيريم که اصلا نمي دونم الکترونيک چيه ...

ولي خب ما اين پروژمون خيلي با اين کارا سر و کار داشت به قول اون استادمون اين طرح براي ليسسانسايه الکترونيک بود ....

ولي حالا نمي دونم ما تجربي ها از کجا اين طرحه اومده بود تو ذهنمون و مي خواستيم با اين همه معلومات در مورد اجزاش اون رو بسازيم ...

باورتون نميشه ما ديروز تا ساعت هشت شب از مدرسه رفته بوديم  دانشگاه اخه استادمون کلاس داشت ما مجبور بوديم بريم سر کلاسش و پروژمون رو درست کنيم .... نمي دونين همين که وارد شديم يه اسماي فهميديم که انگار تا حالا از بغله گوشمون هم رد نشده بود ...خلاصه در عرض چند دقيقه برامون مقدمات رو توضيح داد و ما هم نااميدانه نگاهش مي کرديم ... بيچاره استادمون از ما نااميد تر ....ما که فکر کرده بوديم همون شب تموم ميشه وقتي بهمون گفت که فردا هم بايد بريم داشت گريمون مي گرفت اخه فردا که امروز بشه امتحان رياضي داشتيم ....من که وقتي اومدم خونه خودم رو کلي لعنت مي کردم ...که اي دختر ديوونه اخه تو چي کار داري با الکترونيک ؟ تو بچشب به پنتوز و ريبوز و پلاناريا ومغز و مخ و مخچه وخلاهصه از اينا ...چي کار داري خازن و اي سي و ......

خلاصه امروز صبح ساعت 5:45 صبح به زور بيدار شدم کمي درس خوندم و بعد رفتيم پژوهشسرا ....... باورتون نميشه در عرض يه روز ( البته يه روز هم نه دو ساعت که ديروز باشه) خيلي چيزا ياد گرفتيم و امروز هم در عرض شش ساعت تونستيم کارمون رو تموم کنيم البته به جز يه قطعه ..که اونم اينجا گير نمي ياد ....... نمی دونم چی بگم ... حالا که دارم فکر مي کنم انگار دستاي خودم نبودن که کار انجام مي دادن انگار خدا بود که دستام رو گرفته بود .........از خدا هيچي بعيد نيست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 9:41 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

صد دفعه به مامانم مي گم :

بابا با اين خانمهاي متشخص رفت و آمد نكن

البته مامانم اون موقعها (منظورم خيلي وقت پيشه)

باهاشون بيشتر گرم مي گرفت ولي حالا ديگه نه .

خب ديگه مامان آدم هم مثل خود آدم پيشرفت مي كنه ....

امروز يه خانمه از دوستاي قديمي مامانم اومده بود خونمون كه من چشمه ديدنش رو ندارم ....البته من كم از آدم ها بدم مي ياد اصولا با همه مي سازم ...

ولي خب ديگه اين مورد استثناهه...از اون خانماست آخه....

واي كه چقدر قربون صدقه هم رفتن .... منم كه كلي صبر كردم كه بره ديدم نه ...انگار اصلا قصد رفتن ندارن ....خلاصه اومدم كه برم تو اتاقم يه سلام كردم و چه مي دونم از اين تعارفات ....اونم يه عليك سلام چرب و نرم گفت و يه نگاه موزيانه اي كرد (ببخشيد ها ...نگاهاش اين طوريه ديگه ...)

اي خدا ....حالا خدا مي دونه بعد از اين همه مدت براي چي اومده بود اينجا؟؟؟؟؟؟

**********

نمي دونم چرا اين روزا همه آشفتن؟

شايد هم من آشفتم.... نمي دونم

*******

مي گم شما عادت كردين به نبودماه رمضان؟ من كه وقتي از مدرسه مي يام فكر مي كنم روزه ام ...اون موقع خيلي گرسنم ميشه ولي به محض اينكه يادم مي ياد كه نيستم ، انگار همون لحظه غذا خوردم ...چي كار كنيم ديگه تلقينه....

*********

از دل برود هر آن كه از ديده برفت

بابا منظور بد نگيرين من كه هر چي مي نويسم شما چپ چپ نگاه مي كنين ....منظورم با خودكارم بود ...آخه امروز رنگش تموم شد ...انداختمش دور ....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 12:52 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

 

سلام ....سلام ....سلام .....بابا عيدتون مبارك ....نماز و روزه هاتون قبول .....امروز دوم مهر ماه (ای وای ببخشید من نوشتم دوم مهر ماه ....منظورم دوم آبان ماهه ....از تذکررنه دکارت خیلی مرسی )ساعت نه و هفت دقيقه صبح به وقت روز خدا .....

بفرمايين شيريني ....شكلات .... بستني ....كيك ....چهار روز تعطيلي ....فكر كنم اين از همشون خوش مزه تره ....برا ما كه دانش آموزيم بهترين غذا تعطيليه ....

امروز صبح قرار بود برم نماز عيد فطر .....بعد از نماز صبح ....يه دفعه شيطون اومد و در قلبم رو زد ....گفت : بابا بگير بخواب ...مي خواي بري چي كار؟ كلي وقتت مي گيره ....امتحان داري (حالا كسي نيست به اين شيطون بگه چهار روز تعطيليم حداقل يه بهونه ديگه بيار ....) خلاصه اون قدر گفت و گفت و گفت ....تا تسليم شدم ....منم گرفتم خوابيدم ...وبراي اينكه خودمو قانع كنم : فوقش نماز رو فرادا(درست نوشتم؟) مي خونم ...چه فرقي مي كنه؟

خلاصه خوابيدم ....پنج دقيقه بعد : ندا ....ندا ....مگه نمي ياي؟

- نه نمي تونم ...مي خوام بخوابم .....خودم مي خونم

-باشه

بعد خوابيدم ...

چند دقيقه بعد : ندا....ندا .... ميشه اين بگي روسري رو كجا گذاشتي؟ ...نمي تونم پيداااااااااااش كنم ....

- اي بابا ....نمي دونم ولم كنين ...مي خوام بخواااااااااااااابم ....بريد ديگه الان ديرتون ميشه ....

و بعد دوباره .. خواب ....

اخيش خدا رو شكررفتن ...ديگه مي گيرم خوب مي خوابم ....

- مطمين باشين زياد وقتتون نمي گيره ..... بابا به خدا زود بر مي گرديم .... فقط يه روز تو ساله ....اگه نياين مي ره تا سال بعد ها ....

و مامانم همين طوري مي گفت ....البته با من نبود با خواهرم بود ...اخه اون آماده شده بود و تا دم درهم رفته بود ....بعد گفته بود خوابم مي ياد و گرفت خوابيد ....

منم كه ديدم اره مامانم راست مي گه ....يه دفعه پريدم و گفتم : من مي يام ....و فكر كنم كه دو تا شاخ رو سرشون در اومد

از خودم خجالت مي كشيدم كه اين طوري به شيطون راه دادم تا براي چند لحظه تو قلبم خونه كنه ....ازخودم خجالت كشيدم وقتي ديدم بچه هاي كوچولو از خوابشون زدن و بدون اينكه بتونن نماز بخونن با مادرشون اومدن ....اون جا بوي بهشت مي داد ... پير زني داشت جوونا رو راهنمايي مي كرد كه كجا برن ... دختر كوچيكي كه گل سرخي رو باهاش آورده بود و به ياد همه مي آورد كه امروز عيده ....روز خداست ..... و به قول وبنوشت ما در دستان خداييم

ولي خوشحال بودم كه شيطون رو با اردنگي از قلبم بيرون كردم ( ببخشيد ها )

و امروز من رفتم تا از خدا امضا بگيرم .... و اثر انگشتش رو روي قلبم حك كنم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 11:8 قبل از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  |