تبليغاتX
>>------(¯`•..•´¯)------->نیایش ققنوس>>------(¯`•..•´¯)------->

-من مرغ آتشم،-........... مي سوزم از شراره ي اين عشق سر کشم ............... چون سوخت پيکرم........... چون شعله هاي سرکش جانم فرونشست.............. آن گاه باز از دل خاکستر.............. بار دگر تولد من........... آغاز مي شود............ و من دوباره ،زندگي ام را.............. آغاز مي کنم......... پر باز مي کنم...... پرواز مي کنم .......

نیایش ققنوس

صد سال پیش شایدم دویست سال پیش یه شبی رو یه کسایی اسمش رو گذاشتن شب یلدا حالا چرا؟ نمی دونم .....

البته یه چیزایی در موردش خودنم ولی بازم کمه......

امسال هم مثله هر سال ماییم و شب یلدایی طولانی به اندازه چند دقیقه طولانی تر  از شبهای دیگه .....

ما که شب یلدا خیلی بهمون خوش می گذره .... خب دیگه خدا فقط یه شب یلدای بهمون داده  .....

 

 این هم داستان من در مورد شب یلدا :  (  به صورت انشا گونه بخونید )

 

شب های یلدا ما و فامیلهایمان می رویم پیش همدیگر.... هر خانواده ای برای خودشان  و بچگانشان یک

 

کیک درست می کرده اند که در اثناء و میان و  بین و یک جایی در میان آن کیک که نمی دانسته ام  آن 

 

 جا کجا خواهد بوده باشد یک مهره ای می گذارندش ....و کیک را درست می کرده استند.

 

بعد از پخت کردن کیک هر خانوده ای آن کیکیش را میان اعضا و جوارح خانواده تقسیم می کرده بودند....

 

این زمان حساس شب یلداست چون هیچ بنی بشری به کیک توجه نمی کند.... همه به فکر آن مهره اند

 

تا آن مهره ی فسقلی را پیدا کنند .... زیرا هر کس مهره را در سهم خودش پیدا کرد او برای یک سال

 

برکت خانواده استش در واقع به او لقب گل خانوده را می دهندش ....سال گذشته ی پارسال من گل

 

خانواده شده بیدم .... چند سال پیش هم من گل و سنبل و درخت خانواده شدم و  دختر خاله ام که هم

 

سن من است با من قهر کرد که چرا تو شده استی؟ من هم مظلوووووووووووووووووووووووووووووم .....

 

هیچی چیز نمی گفته استم آخر مگر من خودم می خواستم؟ اصلا بیا خودت درخت خانواده باش

 

من ریشه می شم ..... اصلا مگه ریشه چش استش؟  و این سوال برای من همیشه پیش می آمده استش

 

که چرا برگ خانواده نمی شویم؟ چرا خاک خانواده  نمی شویم؟ چرا کود خانواده  نمی شویم؟مگر کود

 

چه گناهی کرده است که باید کود نشویم؟ ........

و امسال منتظرم تا آخر شب  برسد و گل خانواده ( به عقیده من کود خانواده ....البته اگه خودم بودم

گل خانواده ام ها ..) چه کسی خواهد بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سعی می کنم تو پی نوشتی که

فردا یا یه روزی در آینده می نویسم گگگگل خانواده  را به شما ها بشناسانم

پی نوشت ۱ : اولا بابام شد گل خونه ( نمی شود که گفت کود خانه آخر پدر آدم است زشت است ....... اااا اصرار نکنین دیگه ) به بابام نگین که من همچین حرفایی  رو زدم هااااااااااا

پی نوشت ۲ : داداش تک دانه ام( گیاه تک دانه )  به سربازی رفته استش و مادرم هر روز آب غوره می گیرد .من هم می مانم و تماشایش می کنم و می خندم آخر مگر پسر ها چه گلی به سرمان زده اند؟که وقتی می روند برایشان گریه می کنندش؟ .با عرض معذرت از پسرای گگگگگگگگگل ( همون کود )

۳پی نوشت : مطمینم امشب تو بهشت عروسیه ....جشن سالگرد ازدواج امام علی (ع) و

حضرت فاطمه ( س) به همه تبریک می گم ...خوش به حال بهشتی ها امشب که طولانی ترین شب

ساله یه عروسی رو افتادن..خدا شانس بده از این شانس ها..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 7:31 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

سلااااااااااااااااااااااام چطورین ؟ خوبین؟منم خوبم .می گذره دیگه ولی چطور گذشتنش مهمه نه؟ خب به نظر من این روزا خوب می گذره مخصوصا با درسا .......

 

.

***************

خب چیه مگه آدم یه روزایی عصبانی میشه  مثل روز انتخابات  راستی  هیچ کدوم از اونایی که به جای من  برای شورای شهر بهشون رای دادن قبول نشدن ...یه روزایی دلش می گیره ...یه روزایی هم خوشحاله مثل امروز ولی اصلا نمی دونم چرا .........

 

 

***************

 

چند روز پیش دلم خیلی گرفت یعنی داشتم دیوونه می شدم یکی از دوستای خیلی خوبم  دلم رو باز کرد  ولی خداییش خیلی خوب بود ..برام از خدا گفت و از نامه های خدا که برای ما فرستاده بود اصلا برای من فرستاده بود برای خوده خوده خودم .....ولی من اصلا یادم رفته بود که جوابش رو بدم .فکر کنم خدا از دستم ناراحت شده بود ....برام از مردهایی گفت که نامه های خدا رو برامون فرستاده بودن بهم گفت که امشب برم ووقتی همه خواب بودن یه نماز درست و حسابی بخونم بعد نامه خدا رو باز کنم و همون موقع اولین جواب آ خرین نامه خدا رو براش بنویسم .... می گفت برای خدا نامه بنویسی مطمین باش بهش می رسه .راست می گفت آخه مگه مثله اداره پسته که چند روز تا خیر داشته باشه؟  خدا از راه قلبمون جوابش رو می گیره فقط کافیه صداش کنیم ..... خیلی عالی بود این کارا رو که انجام دادم ........عاااااااااااااااالی ....حتما حتما براتون یه مطلب در مورد این موضوع می ذارم که همین دوستم نوشته...

.

*************

 

 

یه آیینه به من بدین تا خودموپیدا کنم

 کلیدی رو می خوام که با اون بغض دلم رو باز کنم

 یه پنجره به  پشت بوم آفتاب برام پیدا بشه

مقصد همین نزدیکی هاست

وقتی که من عاشق باشم وقتی که با عکس خودم تو ایننه صادق باشم

 وقتی بگیرم دستای مسافرای خسته رو

 دسته یکی باز می کنه همه درهای بسته رو

 

بابا به جون خودم این شعره رو همین الان تلویزیون خوند منم دیدم یه ذره به این موضوعم می خوره گفتم بنویسمش وگرنه به جون خودم هیچ منظوری ندارم .......اصلا به من چه می خواین باور کنین می خوای نکنین......  

 

****************

 

فردا امتحان آمار داریم با اینکه آسونه ها ولی نمی دونم چرا این قدر ازش می ترسم .....

خب دیگه باید برم درسم رو بخونم که فردا سر امتحان هنگ نکنم ..........

 

 

*****************

 

راستی دارم تو المپیاد زیست شرکت می کنم خیلی خوب بید .....الهه و آذین  هم که توی گروه شیمی اند ..... همش هی میزنن این لوله های آزمایشگاه رو می شکونه یا یه چیزی رو می ترکونه با این آزمایشها .ولی ما بچه های خوبی هستیم .... ما فقط با میکروسکوپ و اسلاید و مغز و مخ و پلاناریا ( عشق من .نمی دونم چرا این قدر این پلاناریا رو دوست دارم ).......

تو آزما یشگاه من و آذین با هم دیگه شوخی می کردیم......(.گیسو گیس گشی ) خلاصه آذین قرار شد روی من اسید بریزه منم قرار شد یه پلاناریا بکنم تو حلقش ..... حقته آذین جوووووووووونم... تازه قراره یه کاره دیگه بکنم قراره به جای کروموزوم های آذین سیم بذارم ...... سیم برق....یه ژن هم اضافه کنم تو بدنش به نام ژن عشق ندا ....آذین جووووووووونم بازم حقته

ولی الهه دختره خوبیه ولی اگه الهه هم از این کارا کنه بد ترش می کنم اصلا دیگه کروموزوم و ژنی نمی ذارم تو بدنه الهه بمونه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 6:30 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

دارم از عصبانیت می میرم چرا مردم فقط حرف می زنن؟ چرا این قدر از دموکراسی حرف می زنن ولی هیچ کس بهش عمل نمی کنه؟ خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا این چه وضعیه؟ چرا باید تو این فضای کثیف ما بسوزیم و بسازیم؟ مگه نگفتن هر کس حق رای داره؟ چرا بعضی ها اینو نمی فهمن؟ چرا همش فقط بلدن دهنشون رو باز کنن و حرف بزنن؟ چرا وقتی موقع عمل میرسه هیچ کس یادش نمی یاد حرفایی رو که در مورد حق دیگران می زد؟

امروز رفتیم رای بدیم ولی چه رای دادنی ...... من اگه حق خودم رو نگیرم می میرم نمی خواستم مثله بعضی ها که اسمشون رو بت گذاشتم بمونم و ببینم چی به سر کشورم می یاد؟ دوست دارم رای بدم رای دادن برای من مثله

نفس کشیدنه .همون طور که برای زندگی کردن باید نفس بکشیم برای زندگی تو جامعه هم به نظر من باید رای بدیم .....تا امروز هم نگذاشتم کسی حق رای دادن رو ازم بگیره چه رای دادن برای مسائل کشوری چه هر چیز دیگه .....ولی امروز .....خدااااااااااااااااااایا این چی بود که به سرم اومد؟ رفتیم رای دادیم ولی واقعا برای خودم متاسفم که نتونستم نظر خودم رو بنویسم .... برای خبرگان نظر خودم رو نوشتم ولی همین که اومد برای شورا بنویسم یکی از همراهامون که توی فامیل خیلی  به فرد منطقی معروفه و همه ازش حساب می برن اومد و برگه رو از دستم گرفت ...... داشتم آتیش می گرفتم آن چنان برگه رو از دستم گرفت که حتی فرصت حرف زدن رو نداشتم ......شما اگه بودین چی کار می کردین؟ اصلا کاری نمی تونستم بکنم حتی ماموری که اونجا نشسته بود فقط نگاه می کرد آخهاین چه وضعیییییییییییییییییییییییییه؟ چرا باید این طوری باشه؟ چرا اون ماموره کاری نکرد؟  می خواستم بکشمش..... اگه اون ماموره جلوی این کارو می گرفت حالا من می تونستم نظر وخودم رو قاتی بقیه نظر ها بدونم نه نظر یه حذب ..... دلیلشون هم برای این که این کارو کردن این بود که باید نظر فامیل نظر حذب باشه.....

خب یعنی چی؟ یعنی ما خودمون حق حرف زدن نداریم چون حذب این تصمیم رو گرفته؟ پس دموکراسی کجا رفت؟ خدایا اگه زورم می رسید کاری می کردم که از کاره خودش پشیمون بشه .....بد ترین حس اینکه نتونی خودت تو نظر دادن خودت شرکت کنی ....اینه که بدونی از شناسنامه ات استفاده شده از اثر انگشتت استفاده شده ولی نظر خودت نیست ...... شاید هیچ کس درک نکنه که الان چقدر عصبانیم شاید هم برای بعضی ها اصلا مهم نباشه و بگن بابا این که نگرانی نداره مگه چی شده ولی مطمینم برای کسی که به پیشرفت کشورمون ایران علاقه منده این مسئله کوچیکی نیست ....

دعا کنید .......دعا کنید که هیچ کدوم از این افراد که به جای من بهشون رای دادن قبول نشن ....فقط دعا کنید .....

خدایا تو هم مثله همیشه کمکم کن ....خودت منو ببخش که نتونستم کاری کنم ....

 

پی نوشت : می دونین چی شد؟ هیچ کدوم از اون نماینده ها که به جای من بهشون رای دادن قبول نشدن

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 1:27 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

سلام خوبین؟ منم خوبم ......چه خبرا؟ امشب می خوام یه آپ دیت خیلی با حال کنم          داستا ن خواهرم کوثره که خیلی خیلی دوستش دارم ....برای مدرسشون یه داستان نوشته و به قول خودش یه کتاب درست کرده منم یواشکی داستانش رو کش رفتم و نوشتم براتون بخونیدش .......مطمینم اگه بخونیدش ضرر نمی کنین .....یاد کوچیکی های خودتون می افتین .... و البته باید بگم که خیلی خیلی زیباست کلی هم می خندین ....توی این داستان به نظر من خیلی چیزای قشنگی هست که از زبون یه بچه یه بچه نه ساله ....که خیلی از ما ها به اصطلاح بزرگ نمی دونیم........

 

 یکی بود یکی نبود در یک جنگل کوچک یک خانواده پلنگ صورتی زندگی می کردندیک خواهر و برادر مهربان با هم در آن زندگی می کردندو گل های محمدی زیبایی داشتند .برادر خانواده پلنگ صورتی نام داشت.آن ها از گل هایشان به خوبی مواظبت می کردندو آنها زیاد دوست داشتندروزی یک شیطان بد جنس می خوست گل هایشان را خراب کند ولی فکری به نظرش نمی رسید کمی بعد با خود می گوید خوب است بروم و پلنگ صورتی را گول بزنم و گل هایشان را خراب کند .

بعد این شیطانبد جنس می رود و به پلنگ صورتی می گوید این گل ها گل های خراب

و بد و زشت هستند بهتر است آنها را خراب کنی و از این خانه فرار کنی پلنگ صورتی کمی با خود فکر می کند و با خود می گیود آره بهتر است که گل ها را خراب کنم و از این خانه بروم پلنگ صورتی  گل ها را خراب می کند و و با ماشین خود فرار می کندو دیگر هیچ وقت به خانه نیامد .خواهرش نگرانش شد و رفت نماز بخواند

و برای برادرش دعا کرد که زود تر به خانه برگردد ولی بعد از چند روز دوباره برنگشت خواهر پلنگ صورتی تصمیم گرفت به دنبال برادرش برود و هر طور شده او راپیدا کند ولی یک مشکل داشت  او نمی دانست چه کسی به این گل ها آب می دهد؟ با خود فکر کرد آن ها را به خانه همسایه بد هد و همسایه ها از آنها مواظبت کند ولی ناگهان متوجه شد که برادرش گل ها را خراب کرده است او ناراحت شد و گریه کرد کمی بعد به راه افتاد تا به دنبال برادرش برود و او را پیدا کند هر چه گشت او را پیدا نکرد هوا سرد بود و باران نم نم می بارید. او چشمش به یک کلبه خورد . به طرف کلبه رفت و. در کلبه را زد . کمی بعد برادرش در را باز کرد آن ها خیلی زیاد خوشحال شدند و بعد به طرف خانه به راه افتادند آن ها خوشحال بودند و راه زیادی تا خانه نمانده بود .کم کم به خانه رسیدند بعد دوباره رفتند و گل ها محمدی در باغچه شان کاشتند و دوباره با هم زندگی کردند . آنها دیگر به هم قول دادند که از هم جدا نشوند . هر دو سر قولشان ماندند و سال ها ی سال به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند .

به نظرم نمی خواد چیزی بگم چون خیلی با حال بیییییییییییییییید.....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 10:23 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

پدرم همیشه به من می گفته بود که : ای دخترک بزرگ مقداری لباس گرم داغکی بپوش من می دانسته ام که تو سرمای شدیدی را نوش جان خواهی کرد . من هم رویی دارم زیاد . مثل اینکه پدرم دارد با دیوار می صحبتت حرفاهایش را نشنیده می گرفته بودم  ....

 امروز از آن روزها ، روزها می گذرد وحالا دیگر پدرم هر روز نمی گفته است که دخترک بزرگ لباسی اتشین بپوش چون این روزها خودم لباسهایی اتشین تر می پوشم ولی بازهم احساس سرما می کنم است و پدر خوشحال است از اینکه من به حرف او رسیده استم ......و هر روز با لبخندی شیطنت آمیز می گوید : چه شده است دخترک بزرگ من؟ سرما نوش جان کرده ای است؟ مگر چیز دیگری در یخچال نبوده بود؟

و من هم اندکی زیاد سرفه و عطسه به جای جواب دادن نثار گلوهایم می کنم و مادرم هم بین پدرم و من گیر افتاده استش ....بیچاره نمی تواند طرف من باشد یا پدرم ....بنابراین نتیجه گرفته استش که داوری بی طرف ( گاهی به طرف من می آید ) باشد ....ولی در نهایت من مانده ام با هزاران کیلو درس نخوانده ویک غذای تمام نشدنی به نام سرما خوردگی که هنوز هم ادامه داشته استش

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:6 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

سلام خوبین؟ چه خبرا؟ مشهدی ها که الان خیلی خبر دارن ؟ نه؟ چه خبر از امام رضا؟ سراغ ما رو نمی گیرن؟ امام رضا ترو خدا ما رو امسال طلب کن ...می خوام بیام حرمت رو دوباره ببینم.....

به همه دوستای خوبم  به خصوص مشهدی ها این روز رو تبریک می گم...برام ما هم اگه وقت کردین دعا کنین اخه از سراسر کشور به مشهدی ها می گن " به جای ما هم نائب الزیاره باشین " نمی دونم چطور وقت می کنن؟ ( می گم راستی فارسی نائب الزیاره چی میشه؟ ....در صورت دانستن لطفا به بخش اطلاعات انتقال دهید ....همون نظراته  ....یه ذره کتابیش کردیم ....) خوب دیگه امشب من شارژم (معادل فارسی پر انرژی ، سر حال ، با نشاط ، خوشحال ....من اینا رو می گم که دائره لغتت رو بالا ببرم ها  ... )

 می دونین چرا شارژم چون تولد امام رضاست .....امام عزیز کشورمون .....به همتون تبریک می گم

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 11:54 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

ما مردگان متحرکیم.......امروز احساس می کنم فقط یه تحرک کوچولو از خودم دیدم......چندین ساله که دارم سعی می کنم که یه ذره حرکت کنم ولی همیشه یه چیزی مانع این حرکتم میشه.......

امروز یه خانم و آقای روسی رو  که مسلمون شده بودن و تو شهرمون زندگی می کنن به مدرسمون آوردن .....باورتون نمیشه این خانم چقدر گریه کرد گریه شادی  بود یا شاید هم گریه برای اینکه به آرامش رسیده بود ....

آرامشی که شاید هیچ کدوم ما به اون نرسیده ....برامون توضیح داد که تو کشور روسیه مردم کمونیسم هستن یعنی خدایی رو قبول ندارن.....میمون رو جد انسان ها می دونن و خیلی چیزای دیگه که آدم به عقلشون شک می کنه.....اونا باید قسم بخورن که از رهبرشون اطاعت می کنن و هر چیزی که اون بگه درسته و بعد یه شال خونین رو می پوشن تا نشون دهنده این باشه که به کمونیسم اعتقاد دارن ......ولی این خانم اومده بود و بدون اینکه قسمی بخوره و فقط برای اینکه از آزار و اذیت دیگران رها بشه شال رو بسته بود ....و نمی دونست که چه چیز ها در انتظار اوست.

او از اسلام گفت به طوری که هیچ کداممان آن را نمی شناخت .....ما با اسلام بیگانه بودیم ....او فکر می کرد ما از سالها پیش به آرامشی رسیده ایم که او اکنون آن را احساس می کرد ....ولی ما هیچ کداممان به اندازه او آرام نبودیم ....چون اسلام واقعی را نمی شناختیم..... ما اسلامی رو شناخته بودیم که دیگران به ما معرفی کرده بودند و دیگران هر کدامشان آن چیزی را از اسلام به ما گفته بود که به نفع خودش بود .... او گریه می کرد و ما هم.....

او عاشق ایران شده بود ....

همش می گفت قدر ایران رو بدونین....می گفت تو کشور روسیه جلوی چشم مردم به دخترا تجاوز میشه و هیچ کس نیست که جلوشون رو بگیره..... حتی پلیس ها که توی ایران محافظ مردمن ولی اون جا .....برامون تعریف کرد که چطور ده تا پلیس به یه دختر سیزده ساله تجاوز کردن و هیچ کس نبود که جلوی اونها رو بگیره و فقط دختر بود که ضجه می زد و کمک می خواست ....

وسط گریه هاش می خواست  چیزی بگه ولی انگار یه چیزی مانع اون شد ...اون گفت می خوام الان یه چیز بگم که واقعا به کشور خودتون و دینتون افتخار کنید : تو کشور ما بعد از سرنگونی شوروی تمام دین ها آزاد شدن حتی گاو پرستی و حتی.....و حتی شیطان پرستی ...تو دین شیطان پرستی دختر و پسرا رو با پا از سقف آویزون می کنن و سرشون رو می برن و اون هایی که شیطان پرست هستن خون این آدما رو می خورنو داشنمندان با تحقیق بر روی این انسان متوجه شدن که قبل از انجام این کارها داروهایی رو استفاده می کنن.......و هیچ کس حتی جرات اعتراض به کار اونها رو نداره....حتی می گفت یه پسر جوون التماس می کرد که مردم نذارن که امروز اون رو بکشن ولی هیچ کاری از دسته اونا بر نمی اومد......

دیگه لازم نبود چیزی بگه ....تمام وجودم از عشق به اسلام لبریز شده بود و می دونستم که هیچ وقت در اینکه دین من اسلامه شک نخواهم کرد.....

ببخشید امروز این مطالب رو نوشتم ....باور کنین اینا واقعیت وگرنه به خودم هیچ وقت اجازه نمی دادم که شمار و اذیت کنم.... دوست دارم همیشه تو وبلاگم از خوبی ها بنویسم ولی گاهی باید بدی ها رو نشون داد تا خوبی ها بیشتر و بیشتر خودشون رو نمایان کنن..........

 

مجبورم این قسمت رو اضافه کنم لطفا این رو هم بخونید

 

سلام آقا  پویا می دونستم حداقل یه نفر مثله تو می یاد و این حرفا رو می زنه منظورم اینه که از حرفم انتقاد کنه خوشحالم که یکی زود انتقاد کرد تا من بقیه حرفام رو بزنم  ..ببین من اصلا به حرفایی که بعضی ها از رو ی اعتقادشون و بدون دلیل و مدرک نشون می دن توجه نمی کنم شاید اگه از دوستام بپرسی به این حرفم برسی حداقل تا جایی که تونستم این طوری نشون دادم.....حرفات رو قبول دارم که می گی دین یه چیز شخصیه و ممکنه این حرفای این خانم و اقا از روی عقاید شخصی باشه ولی باور کن من بدون اینکه چیزی رو از صمیم قلب و با دلیل و مدرک قبول نکنم نمی گم......من این چیزایی رو که گفتم فقط شاید یک سوم حرفاش باشه...... اون عکسایی رو برای ما اورد که در اثر تجاوز جنسی نا مشروع وزنا .زنها و مردایی وحشتناک بیمار شده بود باید در اینجا بگم که این خانم و دکتر پزشک بودن .....شوهرش متخصص پوست و بیماری های آن بود ولی متاسفانه خانمش رو یادم نیست..اونها عکسایی رو نشون دادن که مطمین باش اگه می دیدیشون متاسف تر از همیشه می شدی.......ببین این خانم فقط از خودش نمی گفت اون می گفت: زنهایی که اونجا بودن و من باهاشون حرف می زدم خیلی هاشون به اسلام علاقه مند شدن و حتی مردا با اینکه این خانم شوهر داشت به خواستگاری اون می اومدن اخه می گفت اونجا بیشتر زن و شوهر ها به هم وفا دار نیستن و وقتی از هدف این مردا ازشون پرسیدی گفتن می خوایم زندگی کنیم .....ببین اینا زندگی خودشون رو قبول نداشتن.....درسته اینا موقعی بود که نظام شوروی بود اون حتی از الان روسیه هم گفت که همه ادیان آزاد شدن ولی باز هم اسلام و مسیحیت تحت فشارند.....

اون می گفت فکر کردین من بدون دردسر حجابم رو رعایت می کردم؟ می گفت هر جا می رفته پلیسها به مردم می گفتن که این ...... رو نگاهش کنید و مردان و زنان نا خواسته و یا عمدی به اون می خندیدن ..قبول کن که سخته خیلی سخته......تو کشوری که به بچه چهار ساله چه دختر و چه پسر تجاوز میشه از این خبر ها بشنوی بعید نیست......شاید من این حرفا رو می زنم زیاد خوب نزنم ولی ای کاش خودت حرفاش رو می شنیدی......من قبول دارم که می گی تو ایران ضعفایی هست ولی ما باید این ضعفها رو برطرف کنیم و این کار فقط زمانی میسر میشه که ما ایرانی ها پشت همدیگه و دینمون رو داشته باشیم و به وطنمون افتخار کنیم و در کنار اون انتقاد سازنده هم داشته باشیم.....در ضمن این رو اضافه کنم که این خانم اول کمونیسم بعد مسیحی بعد سنی و بعد شیعه شدن و رد تمام این ادیان تحقیق کردن و بعد شیعه شدن پس نمی تونیم بگیم اون همین طوری اسلام رو قبول کرده.......

 

امروز روز عجیبی بود از وقتی این حرفا رو شنیدم دارم دیوونه میشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 1:45 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

 تقدیم به الهه عزیزم و الهه ها

لیلی ، لیلی های زیادی را می دید که هر کدام مجنونی داشتند .......با خود فکر می کردی :آیا من هم مجنونی دارم؟

باید منتظر بمانم ..روزی می آید ...

منتظر ماند و منتظر ماند ....روزها ...ماه ها ....سال ها گذشتند....هر شب از خود می پرسید آیا من مجنونی دارم؟و می خوابید.....گذشت و گذشت ولی.مجنونی نیامد ....با خود گفت : من مجنونی ندارم پس نباید لیلی باشم

زندگی کرد بدون مجنونی.....بدون مجنون و به دور از لیلی ها و مجنون ها......اصلا نمی دانست لیلی و مجنون ها برای چه لیلی و مجنون شده اند........

صبح ها از خواب بر می خاست....کارهایه روزا نه اش رو انجام می داد...غذایش را می خورد...ودیگر هر شب از خود نمی پرسید آین من مجنونی دارم؟ می دانست که مجنونی ندارد.....و می خوابید.هر روز همین  بود و همین ......

مجنونی آمد....مجنون نبود محزون بود .....غمگین بود از لیلی ای نداشتن.می خواست لیلی ای داشته باشد ولی نمی دانست چرا؟.لیلی های زیادی داشت ولی باز هم به لیلی خود نرسیده بود.....

به او گفت: تو لیلی من میشوی؟

او گفت:من لیلی نیستم چون من مجنونی ندارم......

مجنون گفت: من مجنون تو می شوم و تو لیلی من ......

او گفت: تو مجنونی؟

مجنون گفت : نه من محزونم ولی دوست دارم مجنون باشم ....

او گفت:چطور می شود کسی هم محزون باشد و هم مجنون؟

مجنون گفت: اگر مجنون باشم دیگر محزون نیستم .....بگذار من مجنون تو باشم.....

او کمی فکر کرد....به اندازه چند روز......

-:باشد لیلی تو می شوم و تو مجنون من باش.......

باورش نمی شد او دیگر لیلی شده بود و مجنونی داشت......

خوشحال بود ......نمی دانست از اینکه لیلی شده بود یا اینکه.......ولی مهم این بود که لیلی بود و مجنونی داشت دیگر چیزی مهم نبود .مهم نبود که مجنون او لیلی های دیگری هم داشته باشد ......او فقط می خواست با مجنون باشد.....

مجنون بیمار شده شده بود ......او دوباره داشت محزون میشد ...آخر لیلی دیگری پیدا کرده بود که می خواست به او برسدو تا وقتی به او نمی رسید باز هم محزون بود ....و این را لیلی نمی دانست.....لیلی فقط به فکر مجنون بود ....چشمهایش فقط مجنون را می دید نه لیلی های دیگر را ....

محزون: می خواهم بروم....من دوباره محزون شده ام.....می خواهم از نو مجنون شوم......

لیلی: .......

محزون : ..........

لیلی :..........

محزون: می خواستم بگویم من می توانم مجنون تو هم باشم......

لیلی : برو.....

لیلی دیگر لیلی نبود....او باز هم او شد ......او هر روز از خواب بر می خاست.....کارهایش را انجام می داد.....غذا می خورد....و قبل از خواب دعا می کرد........او این بار مجنون شده بود.....مجنون خدا....

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 8:42 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

آدم خوبه گاهي اوقات يه کارايي خلاف عادتش انجام بده..من که فکر کنم امروز انجام دادم.........خب يکيش اينه که بعد از حدود دو ماه تلويزيون نگاه کردم(باور کنين)

امشب با مامان و بابا و خواهرام پا شديم رفتيم بيرون..........به ياد گذشته ها..به ياد بچگي ها ....

کلي هم خنديديم.......همش به اين خواهر کوچولو ام خنديديم.......

******

از کنار خونه قديميمون گذشتيم ....ديديم به جاش بانک زدن .من گفتم اگه مي دونستيم اينجا پر پول ميشد من يکي که عمرا مي گذاشتم شما اين خونه رو بفروشين...........

بعدشم کوثر خواهر کوچولوم به قول خودش مي خواست معما بگه: اون چيه که اگه از هفت طبقه آسمون بيفته نمي شکنه ولي اگه از يکم بالاتر از زمين بيفته مي شکنه؟

حالا بابام داره مي گه گندم ...گندم.همش با خودم مي گفتم چي مي گه بابام؟چرا همش میگه گندم؟

خلاصه بعد از کلي فکر کردن فهميديم اين معما جوابش گندمه ولي نفهميدم چرا؟

آخر شب هم جاتون خالي رفتيم تو خيابونيمون با خواهرم ايناقدم زديم .مثل خلها( اگه نمي تونيد بخونيد منظورم ديوونه هاست)

راستي اينجا به آذین عزيزم تبريک مي گم که وبلاگش رو راه اندازي کرده واميدوارم موفق تر باشه ...اينم براي آ ذين ..... من که مي گم حتما بريد وبلاگش رو ببينيد خيلي خوگشله..من خودم که حمتا حمتا ( اين حمتا ها نه حتما ) بهت سر مي زنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 11:45 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  |