تبليغاتX
>>------(¯`•..•´¯)------->نیایش ققنوس>>------(¯`•..•´¯)------->

-من مرغ آتشم،-........... مي سوزم از شراره ي اين عشق سر کشم ............... چون سوخت پيکرم........... چون شعله هاي سرکش جانم فرونشست.............. آن گاه باز از دل خاکستر.............. بار دگر تولد من........... آغاز مي شود............ و من دوباره ،زندگي ام را.............. آغاز مي کنم......... پر باز مي کنم...... پرواز مي کنم .......

نیایش ققنوس

عید هم کم کم داره از راه می رسه . بر عکس همیشه باید بگم چقدر دیر گذشت امسال ..... اولین سالیه که این قدر دیر

 گذشت .. شاید به خاطر اینکه اتفاقای زیادی واسم افتاد ........ خوب. ..... بد ... هر چی بود خدا رو شکر که گذشت ...

امیدوارم امسال ساله خوبی برای من و همه شما باشه .....

 ملی شدن صنعت نفت  رو به همه ایرانی های اصیل تبریک می گم .....واقعا من که احساس افتخار می کنم خدا

روح آیت الله کاشانی و دکتر مصدق رو شاد کنه.....خدا کنه انرژی هسته ای هم همین طوری بشه .......

می گما چقدر خوبه آدم یه مدت از درس و مدرسه و کتابا دور باشه ها .. به من که این چند روزه خیلی خوش گذشت ... بهار

 اومده و من و الهه و اون عینه اینا که از قفس آزاد شدن همش می پریم بیرون .......

دیروز خونه الهه اینا بودیم ..... خوابمون می اومد رفتیم سه نفرمون رو تخت الهه خوابیدیم . آخه سه نفر رو یه تخت؟ . من

که لبه تخت بودم هر دفعه جیغ می زدم می گفتم بابا منو انداختین ....... بهار خانم که وسط خوابیده بود رااااااااااحت .....

فکر کنم یه ربع بحث کردیم که ببینیم کی باید بلند شه و چراغ رو خاموش کنه ...خلاصه اون قدر جیغ و داد کردیم که  اصلا

نخوابیدیم به جاش جک گفتیم ..... جاتون خالی خیلی خندیدیم .....

وای من فقط منتظرم تعطیلات عید برسه ... چقدر خوب میشه .....

**** رحلت پیامبر ( ص) ، امام حسن (ع) ،  شهادت امام زضا (ع)  رو به همتون تسلیت می گم .... چقدر دوست دارم یه سر

 بزنم مشهد این روزا....خدا کنه تابستون بریم ...

فکر کنم به این آپ چیزای دیگه هم اضافه کنم. آخه می خوام این آخری آپم  تو سال ۸۵ باشه . پس هر چی می خوام بگم

قبل از عید همین جا اضافه می کنم .......

عیدتون مبارک ........ بدرود ...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جدید

سال 7029 میترایی آریایی، 3745 زرتشتی، 2566 شاهنشاهی و 1386 خورشیدی. اگرچه پیامبر  (ص) 1386

سال پیش هجرت کردند ولی سرزمین آریایی من 5644 سال پیش از آن نوروز را جشن می گرفت و 2360 سال

 پیش از آن مردمان این دیار، خدای را ستایش می کردند و کوروش 1181 سال پیش از آن دوستی را در جهان

گسترانید. پیشینه سرزمین من بسی بیشتر از 1386 سال می باشد. بر سرزمین خود ببالید

فکر کنم امسال رو سال کوروش کبیر نامگذاری کردن ....

                                 **********************************************

دور که می شوی چشم هایم می گویند می توانم بار دیگر ببینمت ؟ و فقط به یاد خدا می افتند ...

 خدا می داند . او  می داند که جوهر زندگی ام تا کی دوام می آورد و مرا با زمستان ها و بهار های دیگر

دم خوش می کند یا خیر .....

امروز تو می روی تا سال دیگر . زمستانه سرده سرده سرد .... پاییز از تو سرد تر بود .

سینه ام پر شده از  بوهای کاغذی ... تاج کاغذی ام را می شود باد برد؟

دست را در شب فرو کرد. ستاره اش را برداشت . ماه ؟

نه ... ستاره اش کوچک  بود و ساده و زیبا تر .... 

*********************

چقدر خوب شد رفتی ... یه سال عجیب و غریب بود .... عجیب و غریب .. عجیب و غریب .... عجیب و ....

شاید هیچ وقت امسال رو فراموش نکنم ..... اتفاقایی افتاد که من شاید بگم حتی فکرش رو هم نمی کردم

 یه روزی باهمچین اتفاقایی دست و پنجه نرم کنم . 

**********************

راستی یادم رفت بگم اگه دوست دارین به این لینک  وبلاگ الهه یه سری بزنین .... فکر نکنم پشیمون بشین ....

*** به الهه عزیزم  هم تولدش رو تبریک می گم.... امیدوارم بزرگتر بشی ... چیزی که تو این چند ساله ندیدم

خب دیگه من برم ..... همه قراره بیان خونمون .... می خوام یه سفره بزررررررررررررررررگ عید بچینم .... بزرگ و خوگشل .......

***** یادتون نره منو سر سفره عید دعا کنین ها ....... منم دعاتون می کنم ....

شاید بازم اضافه کردم به این پست ....

عید نوروز رو هم به روح مادربزرگم تبریک می گم بالاخره تونستم برم پیشش......

خدانگهدار

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:7 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

از دست این بلاگفا .. هر چی نوشتم پریییییییییییییییید ........ مامااااااااااااااااان

اصلا می دونی چیه آقای سایت بلاگفا از لجه تو هم که شده نمی گم چی نوشتم.....

قهر قهر قهر تا روزه قیامت  

امشب من و خواهرم کلی نقشه کشیدیم تا بابامون اومد خونه پریدیم طرفش و گفتیم : بابا می دونی که امشب تمامه دخترا و پسرای فامیل قراره برا چهار شنبه سوری بیان اینجا نه؟ 

بابام همین طوری موند نگامون کرد و این طوری گفت:  کی گفته؟ حرفش رو نزنین ....... امکان نداره ...

ما هم گفتیم : ماااااااااااااااااااا نمی خووووووووووووواااااااااااااایم .... همه بایییییییییییییییید بیاااااااااااااااااان ....

امکان نداره یعنی چی؟ ببین بابا آبرومون می ره ها . زشته بگیم نیان . واقعا که .....

بابام :  

ما : یه بار این طوری  یه بار این طوری  یه بارم این طوری  

خلاصه من که  اومدم تو اتاق و کامپیوتر رو روشن کردم و تا آخر صدای اسپیکر رو بردم بالا :        آرزو هامو نگیر هر چی می خوای بهت می دم ...چشمامو فقط یه بار دیگه نگاه بکن ..... ایتس ایتس ایتس .... دینگ دینگ دینگ ..... هااااااااااااا هوووووووووو هااااااااای .......

اصلا انگار نه انگار که مثلا بابام موافق نیست ... بعد هم من و خواهرم با آهنگ شروع کردیم به خوندن ....... به چه صداهایی  ........ بابا فقط می خواستیم جو سازی کنیم واسه امشب وگرنه کسی رو نگفته بودیم که ..... تازه بعدش فتیم زنگ بزنیم به  دختر عمه و پسر عمه و دختر عمو که ببینیم جریان چیه؟

امیدوارم بهتون خوش بگذره .... وای ما فردا امتحان فیزیک هم داریم به معلممون گفتم من قراره امشب اتیش بگیرم پس بنابراین فردا نمی یام امتحان بدم ... خانم هم گفت فقط به همین شرط امتحان نمی گیرم  ما هم گفتیم باااااااااااااااااشه

* بچه های پیش دانشگاهی امروز خیلی حالشون گرفته بود به خاظر اینکه بعد از عید دیگه نمی یان . وای یعنی سال دیگه ما هم این موقع باید از بچه ها خداحافظی کنم؟ چقدر دلگیرانه

بدرود...........

***********************************

چهار شنبه         ۸۵.۱۲.۲۳         ساعت ۹:۵۲   شب        

در انتهای جاده ی خیالت که می نگری ، خود را روان می بینی ، روان از هر چه هست و هر چه نیست .....

مرا روان می بینی ، از هر چه که بود ....از هر آنچه بوده است .....

شیشه ای از   گِل در هزاران بار تردیدم ....  

ساعتی بر شب ، مانده بر ثانیه ی تکرارم.....

  بگذار تو را در تمام ثانیه ها تجسم کنم ....

آه ، در مه صبحگاهی کاش می شد غرق شد .... سبز شد ، سبز دید ، سبز را از آن خود کرد ........

ساعتی بر شب ، مانده بر ثانیه ی تکرارم.....

ثانیه ها با پوز خندی از کنار ثانیه ی تکرارم  عمر می گذرانند........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 7:34 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

دستی نیست؟

یه دست از آسمون و از کنار باغ خدا ....

نا امید نیستم  فقط ناراحتم .....

 آرام باش ، توكل كن ، تفكر كن بعد آستين ها را بالا بزن . آنگاه دستان خدا را مي بيني كه زودتر از تو دست به كار شده

است.......

گاهي كه دلت براي كسي تنگ و نيست تا براش زمزمه هاي عاشقانه كنی به سمت خدايت بايست  شمال، جنوب، شرق

و غرب فرقي نمي كنه. فقط بايست تا او احساس كنه تو آماده ای خودش دستهاتو ميگيره و به سوي كران هاي محبتش

ميبره

پی  نوشت اول  : نتیجه المپیا د هنوز معلوم نیست .......

پی نوشت دوم :  تیم بسکتبالمون هم مقام اول رو تو شهر آورد یعنی ما تیم اول شهرمون شدیم . با اینکه افتضاااااااااااح

 داروری کردن ولی ۳۹ به ۸ تیم دوم رو بردیم .....

پی نوشت سوم : آسمون امروز  ابری  بود ... کاش می شد یه طوری خوشحالش کنم .... من چقدر آسمون رو دوست

دارم...

پی نوشت چهارم  :  خیلی ممنون از اینکه وقتی من خوشحالم تو هم خوشحالی و وقتی ناراحتم تو هم همین طور .......

پی نوشت پنجم : نمی دونم چرا هیچ وقت نشده پستم کوتاه باشه اصلا انگار ژن کم صحبت کردن رو از من گرفتن .. آخه چیه

آدم بعد از یه مدت آپ می کنه بعد دو خط بنویسه؟

پی نوشت ششم : واااااااااااااااااای من فردا امتحان کانون دارم باورتون نمیشه بگم هیچی از مبحث هاش رو نخوندم آخه این

هفته و هفته پیش همش واسه المپیاد خوندم و همه درسام رو تعطیل کرده بودم .. البت به گفته مدیر مدرسمون بود خودم

این کارو نکردم ... خیلی هم از بچه ها عقب افتادم

پی نوشت هفتم : ااااااا راستی الهه  تو مرحله شهری المپیاد شیمی قبول شد . امیدوارم تا مرحله کشوری بره ..ولی آذین

خیلی بد شانسی آورد مثله خودم .... اشکال نداره آذین خانمی خدا خودش می بینه .... " آرام باش ، توکل کن و ..."

همتون موفق باشین .... خدانگهدار

************************

az in zamane delam sir mishavad gahy ...........begir daste mara ashenaye dard begir ..... mago chenino chenan

mishavad gahy .....be soye khod mikeshad mara che khono che khak .....mohabat ast ke zanjir mishavad gahy 

گاهی وقتا دوست دارم مغزم رو از توی سرم بیارم بیرون و بذارم هر جا که می خواد بره بعد از چند روز دوباره بر گرده ....

اصلا چیه؟ دیگه حوصله ام سر رفت .....وقتی که میشه با یه  جمله تمام امید هات رو ازت بگیرن دیگه چرا حوصله داشته

باشم؟ نمی دونم چم شده ....... مثله دیوونه ها ... با اینکه می دونم اگه آدم تلاش کنه به نتیجه می رسه و لی دوست

دارم الان بگم : واسه چی آدم باید تلاش کنم؟ آخرش یا به هدفت می رسی و یا نمی رسی ... اگه نرسیدی چی؟ اون موقع

دیگه حوصله ی هیچی رو نداری ... می دونم حرفام غلطه ولی خواهش می کنم هیچی نگین در موردشون چون می خوام

فعلا این طوری بگم .... از این زمانه دلم  سیر می شود گاهی .... ....

یه دریا می خوام .....یه دریای بزرگ و بی کران .... چقد ردوست دارم چند روز برم شمال .. کنار دریا ..... تو جنگل .... تو کوه

 های پر از مه .....بارون .... ...... یه صدا ... یه فرشته ... یه فرشته که فقط  برای من باشه و تا خدا باهاش برم . یه فرشته

که زیر بارون تا آخر آخرش بریم ......خدا می دونه دارم  چی می گم ولی انگار خدا آستین هاش رو نمی خواد ببره بالا شاید

هم من هنوز آستین هام رو بالا نزدم که خدا بدونه می خوام بپرم ...... اگه می تونستم ......

* شاید یه مسافرت کوچولو رفتم ...

**  آسمون .......

*** دعام کنین .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 2:0 قبل از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

سلام حالتون چطوره؟

ما که خوبیم مثله همیشه مگه اینکه خلافش ثابت بشه ( . بابا تقلید ....چی کار کنیم دیگه کماله همنشین در مااثر کرد )

امروز نمی دونین چی شد ..... کنار مدرسه م یه دبیرستان دیگه هم هست که مدتی میشه با چند تا از بچه هاش دوست شدیم ( دخترن ها  فکره بد نکنین .... مخصوصا شما که ..... هیچی ولش کن ..... ای بابا امروز انگار قاتی کردم )

خلاصه قرار شد که ما یه جزوه ای رو بدیم به اونا و اونا زنگ اول می خواستنش .... دیشب با ما تماس گفتن که چطوری می تونیم به هم این جزوه رو برسونیمش .......

بد از کلی بحث کردن و فکر کردن و راه چاره دادن به این نتیجه رسیدیم که یکی از اونا توی پنجره کلاسشون باشه و یکی دیگه پشت دیوار مدرسه شون که رو به مدرسه ی ماست بعد یکی از ما طوری وایسه که که بتونه اونی که تو پنجره است ببینه و اون یکی یه طوری که بتونه برگه ها رو پرت کنه تازه برگه بودن نمی تونستیم که با هم پرتشون کنیم مجبور بودیم اونا یه دفتر برایه ما بندازن تا ما هم برگه ها رو بذاریم توش و .............

خلاصه سر صف که بودیم برگه ها رو چک کردم که ماشالا هزار بار معاون بهمون تذکر داد  : خانم اینا رو جمع کنین ... خانم چیه؟ با اسمه کوچیک ........ ندااااااااااا این برگه هار و جمع کن .... یعنی صف صبحگاهه ها ( بابا صفه صبحگاه کیلویی چند؟  ) فکر کنم بچه های کلاس بیان اینجا شاخ در می یارن ( اخه نا سلامتی ما نماینده ایم . البته نماینده ای که خودش از همه بد تره  ... حتی از الهه  )

خب کجا بودیم؟ آهان وقتی صف تموم شد من و دوستم پریدم طرف دیوار مدرسه و مدرسه جفتیمون .... خوشبختانه سر موقع اومده بودن ..... حالا هی ما داد می کشیدیم هی اونا داد می کشیدن که باید چی کار کنیم .... انگار نه انگار که مثلا دیشبش سه ساعت با هم حرف زده بودیم که بدونم باید چی کار کنیم ..... در شرفه به انجام رساندن ماموریت سری بودیم که معاون تو بلند گو داد زد نداااااااااااااااااااا . دارین چی کار می کنین ؟ حالا بچه ها که داشتن می رفتن تو کلاس همه مونده بودن ما رو نگاه می کردن .... ( نمی دونم حالا مثلا این خانمه محترم معوانه سرکار نمی تونستن تو بلند گو داد نزنن؟ دااااااااااد بود ها نه صدا کردن .....) حالا منم با خونسردی مثله اینکه داره با ناز باهام صحبت می کنه گفتم هیچی خانم الان می یایم ..... یه دفعه دیدم  صدای اسمان خراشی گفت زووووود بیا اینجا ببینم ........ انضباط = 0 این معاونا هم که هر چی میشه میگن انضباط اخه مثله قدیما نیست که بخوان فلک بزنن  خب از نظر ما که انضباط هم که توی کنکور تاثیری نداره ولی این معاونمون می گفت در آینده به دردتون می خوره اگه گفتین کجا؟ ولی خیلی با حال بود این حرفش مگه نه الهه؟ آذین هم فکر کنم یادشه نه؟ 

خلاصه اش این شد که  فقط یه فلک کم داشتیم اون وسط ....... ولی مگه ما آدمیم ؟ ( فرشته ایم آدم که نیستیم  ) بازم زنگ بعد بدو برو کنار دیوار ..... اونا اومده بودن ببینن چی شده بود و ما هم از همه پر رو تر  

پی نوشت اول :  خانم ها و آقایون نتیجه ای نداره این داستان فقط باید به عرضتان برسانم که تصور ناشایست نکنید ... من دختری خوبی هستم و همیشه انضباطم بیست شده است ( ما شاااااااااا الله ) و این حرفی را هم که خانم معاون محترمه و سرکاره گفتند فقط به خاطر زهره چشم گرفتن بود (شاید هم می دونسته ممکنه من بیام تو وبلاگم بنویسم این جریانو می خواسته ابهتی از خود نشان دهد  )

پی نوشت دوم : راستی بهار تقویم ها رسید ولی واسه تو نخریدیم  شوخی کردم گریه نکن گرفتیم خیلی هم نااااااااااااااااااااازن ..... همش کاریکاتوره گوسپنده ( اخه می دونی که تو ایران گوسفند شبیه سازی شده ... خیلی با حالن  آدم کلی می خنده ..... )

پی نوشت سوم : چقدر بوی بهار می یاد .... می گم امسال ساله چیه؟

شب و روز و صبح و ظهر و شام  ( اخ چقدر گرسنمه ) و عصرتان به خیر باد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 3:21 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

چه سواله مسخره ای اگه بگم حالتون چطوره؟ نه؟ خب آخه هیچ کی که جواب نمی ده  پس دختر جان سنگین باش (البته نه از لحاظ وزنی ) و از این سوالا نپرس .......

همیشه بهترین دوستا تو موقع هایی که خیلی غصت گرفته  سراغت می یان و مطین باش اونا بهترین دوستای زندگیت

هستن بهترینه بهترین ..... منم بهترین دوستام رو شناختم بهترین های بهترین ها رو ..... الهه و آذین .... و چقدر خوشحالم

 از اینکه بهترین سال های زندگیم رو با  دوستای خوبی مثله اونا گذروندم ..... می دونستم خدا فرشته هاش رو برام 

می فرسته ( مگه نه آذین ؟) فرشته هایی که بال ندارن ........

راستی  ..... هیچی

اینجا دیشب بارون بارید و من  شب تو هوای سرد بعد از باورن که خیلی دوستش دارم با  آسمون حرف زدم .... یه آسمون

آبی که خوبه خوب باهام حرف زد و به حرفام گوش داد ..... یه چیزایی هم گفت که من داشتم شاخ در می آوردم . مگه میشه

 یه آسمون این همه چیز بدونه؟ من که دوست ندارم هیچ وقت این آسمون رو از دست بدم هیچ وقت ........

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 1:49 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

سال ها با "خود " زندگی کردن زیباست ..... سال ها  " خود " را با خود  کشیدن و و هر روز به او سلام کردن  . هر روز بدانی

کسی با توست کسی غیر از خدا و خودت .......

و چه زود می گذرد با " خود " بودن ...  و فردا های با " خود " بودن که دیگر " خود" ی نیست  ، به " خود" های دیگران  چشم

بدوزی و حسرت بخوری.... خود دیگری آمده . " خود " بی خود بودن .....

کاش همیشه  " خود " خودم با من می ماند .......

 به یاد حرف های مادر بزگم می افتم ..... مادر بزرگی که الان تو  آسمون هاست  .... دلم برات تنگ شده تنگ تر از تنگ

شدن .... نمی دونم چرا از اون موقع که  تنهامون گذاشته  به خواب همه اومده جز من ......... نکنه اون جا اون قدر  خوش

 می گذره که یادی از من نمی کنی ؟  شاید هم دختر خوبی نبودم؟ حداقل به وبلاگم سر بزن ..... بدون که هنوز به

یادتم .........

می روم و با خود روز هایم را .. با خود خنده ها و اشک هایم را .... و تمام قصه های هزار و یک شبم را می برم ..... قصه

هزار و یک شب  من تمامی ندارد .......من قصه ی هزار و یک روز  را می خواهم ........

برام دعا کنین ..... خدانگهدار 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 7:31 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  |