تبليغاتX
>>------(¯`•..•´¯)------->نیایش ققنوس>>------(¯`•..•´¯)------->

-من مرغ آتشم،-........... مي سوزم از شراره ي اين عشق سر کشم ............... چون سوخت پيکرم........... چون شعله هاي سرکش جانم فرونشست.............. آن گاه باز از دل خاکستر.............. بار دگر تولد من........... آغاز مي شود............ و من دوباره ،زندگي ام را.............. آغاز مي کنم......... پر باز مي کنم...... پرواز مي کنم .......

نیایش ققنوس

ببخشيد اين پست يه قسمت هاييش جديه ....در صورت اعتراض مي تونيد به سازمان ملل موجود در آمريكا مراجعه كنيد ! حتما به شكاييتون رسيدگي ميشه !

 

 

خيلي دوست داشتم الان يه سفر داشته باشم به خرمشهر .... ولي بازم مثل هميشه يه سد هست كه مانع كارهايي بشه كه الان مي خوام انجام بدم ..... امتحانات نهايي ...

 

خرمشهر امروز ديگر با خرمشهر هاي سال ها قبل متفاوته ..... 

تو خيابون هاش كه قدم بزني هنوز هم احساس مي كني كه روز هاي بود كه اينجا هر روز بمباران ميشد . اين رو ميشه از جاي تركش ها و گلوله هايي فهميد كه هنوز روي ديوار ها مونده ... از ويرانه هايي كه به يادگار جنگ هنوز ترميم نشده ! انگار قراره موزه هايي رو تو قسمت هاي مختلف بسازن ...

 

هنوز رنگ پوست مردم عوض نشده ..... سياه ... و البته شايد اسمش رو بايد پوست سبزه گذاشت .... و اين مشخصه هاي جنوبي هاست .... پوستي آفتاب ديده و رنج ديده ! طوري كه سفيدي دندون هاشون كاملا مشخصه .... لب هاي بزرگ و لبخندي ساده و صميمي  ... وقتي باهاشون ميشيني و حرف مي زني انگار واقعا هيچ مشكلي ندارن .... مي خندن و حرف مي زنن .... اگه بپرسي  جاي ديدني اينجا كجاست؟ از درياشون مي گن ... از دريايي شور كه بايد از همون دريا شايد كمي كمتر شور تر ( ! ) بخورن ....

 

از موزه هاي جنگ .... كه به نظر من لازم نيست موزه رفت .... خيابون هاشون موزه هاي آزادن ....

 

جوون ها ... هيچ  فرقي با بقيه جوون ها نمي كنن ولي يه تفاوت اساسي دارن و اون اينه كه برخلاف جوان ها تهران ، اصفهان ، شيراز و شهر هايي كه در رفاه كامل به سر مي برن ادعايي ندارند ...........

 

 

درس مي خونن ، روي لنج ها كار مي كنند و باز هم ادعايي ندارند ، باز هم اعتراضي نمي كنن كه چرا نفت رو شهر هاي بالاتر مي برن بدون اينكه براي ما كار پيدا كنن ؟ بدون اينكه بهمون پول كافي بدن؟ بدون اينكه برامون ارزش قائل باشن .... 

 

نفت ، طلاي سياه .... اون ها دارن طلاي خودشون رو مي دن و ما ....

 

هر سال سالگرد خرمشهر فقط همينه كه : خرمشهر پيروز شد ! چه كاري براي خرمشهر انجام داديم؟ واقعا چه كاري؟ چرا هيچ كس بهشون توجهي نداره؟ به خرمشهر ...به آبادان .... بهبهان .... ماهشهر ....  شهر هايي كه سال ها جنگيدن و از كشور دفاع كردن ....

هنوز تو خيابون هاي خرمشهر رو كه بري .... تو بازار هاي دود گرفته و تنگ و تاريكش كه راه بري بوي جنگ مي ياد .... بوي بچه هايي كه پدر و مادرشون يا حتي خانواده شون رو تو جنگ از دست دادن و الان بزرگ شدن .... چه رنجي داره پدر و مادر نداشتن ..... پدر و مادر يعني هويت بچه ....

 

بچه هايي كه الان معلوم نيست سرنوشتشون چيه؟ پزشك ، مهندس ، بقال  و يا حتي رفتگر !؟

 

كاري نكني كه بعد ها ديگه هيچ كاري از دستمون ساخته نباشه ....

 

و ما چه ساده مي گذريم ..... خرمشهر پيروز شد !

 

****************************************************************

 

ترانه هاي خارج از كشور و تاثير آن بر داخل ايران .....

امروزه سلاح فرهنگي بيشتر از هر سلاح ديگه اي باعث تخريب ذهن ميشه .... و يكي از اين سلاح هاي فرهنگي ساختن فيلم ها و ترانه ها ست .... نمي دونم تا حالا دقت كردين يا نه ولي بيشتر ترانه هايي كه ايراني هاي خارج  از ايران مي سازن هدفمند و كنترل شده ست ....

از جمله ترانه هايي كه در مورد خرمشهر و آبادن و بنادر جنوبي مي سازن .... به علت نقشي كه اين شهر ها تو جنگ داشتن امروزه كشور هاي ديگه در حال تضعيف آرمان ها و روحيه مردم و به خصوص جوون هاي اين مناطق هستند ....

 

و يكي از راه هاي تضعيف ساختن ترانه هايي براي اين شهر هاست كه باعث ميشه همه فكر كنن كه گفته هاي اين ترانه ها صحت دارن .... مثلا كي تا حالا ديده كه غروب ها دختر و پسراي جنوب برن لب دريا و برقصن ؟ ( البته قبل از ساخته شدن اين ترانه ها ..... بعد از ساخته شدن هم من نشنيدم ولي اگه هم هست به خاطر تاثير همين ترانه ها بوده )

مردم آبادان و خرمشهر و جنوبي ها  اون قدر مشكلات دارن كه وقت اين كار ها رو ندارن !

خلاصه اين ترانه ها باعث شده كه ذهنيت مردم تا حدودي متفاوت بشه تا جايي كه خود جوون ها هم تا حدي باور كرده اند ....

من خودم جنوبي ام ديگه ..... مدت ها پيش يكي از دوستانم از يكي از شهر هاي ايران ازم پرسيد: واقعا اين ترانه ها درستن ؟ فكر كنم اون جا هميشه همه در حال رقص و آواز باشن نه ؟ پس بايد يه سر بيام اونجا و ببينم !!!!!!!

 

 

پي نوشت : مسئوليت تمام نوشته ها بر عهده ي خودمه  و به عرض همه مي رسانم  كه از هيچ حزب و جناح و گروهك و كشوري دستور نگرفته ام !

 

 

 

 **** کاج های خانه ی ما برگ ریزند .....

 

در ابدیت خوابیده اند و به فکر نخل ها .....

 

نخل هایی که بیدارند در خیال های سبز  رود های نور .....

 

من از نخل ها نمی گویم ..... کاج ها را صدا کن !

 

کاج های خانه ی ما همه برگ ریزند

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:15 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

دیروز ، روز تولد اين خونه ي كوچولو بود ..... تولد كه نمي تونم براش بگيرم ولي اميدوارم تا وقتي كه خودم هستم اينجا هم باشه ..... منم به عنوان روز تولدش اومدم و يه چيزي بهش دادم كه فقط و فقط اونو دوست داره ... متني كه پاين نوشتم هديه تولد تو ..... تولدت مبارك ....

 

 

******************************************************************

 

 

تا حالا خدا رو ديدي؟ ..... اين سوال  دخترك رو به فكر فرو برد.... و با خودش فكر كرد راست ميگه تا حالا شده خدا رو ببيني؟ .....

 

خدايي كه هر رزو صبح بهت سلام مي كنه ..... هر روز صبح بغلت مي كنه تا از خواب بيدار شي ..... هر روز همه جا باهات مي ياد ... حتي مدرسه ... حتي موقعي كه سر امتحاني و رو يه مسئله سخت گير كردي و فكر مي كني هيچ كس نيست كه كمكت كنه.....حتي شب كه برات لالايي مي خونه و آروم مي بوسدت تا بخوابه ....

 

ولي اون كه هيچ وقت خدا رو نديده ....  به قول مامانش خدا هميشه هست .. ولي به قول خودش پس كجاست؟ مي دونست سوال احمقانه ايه چون به هر كي كه بگه مي گن : خدا هست ولي ما نمي بينيم ...

دخترك مي دونست خيلي ها كه اين طوري جواب مي دن حتي تا حالا خدا رو حس نكردن . اون مي خواست خداي خودش رو پيدا كنه ... خداي خوبي ها و پاكي ها .... خداي نور ها و روشني ها ....

 

باز هم فكر كرد : پس اين كي بود كه وقتي تو خونه تنها بود باهاش حرف مي زد؟ كه وقتي داشت از غمي كه تو دلش بود مي تركيد و كسي نبود باهاش حرف بزنه پيشش بود؟ پس اين كيه كه براش نماز مي خونه ....كيه كه براش دروغ نمي گه ؟. كي بود كه تو شب هايه تنهاييش و سر سجاده همراهش بود ؟

 

ولي اونم مثل همه بود .. همه داشتن زندگي مي كردن .. با هر راهي كه شده .... به هم دروغ مي گفتن .... همديگه رو مسخره مي كردن .... صبح بلند مي شدن مي رفتن سر كار و تا شب كار مي كردن ....هزار تا نقشه مي كشيدن تا از دست اونايي كه بهشون احتياج دارن فرار كنن .......

 

به ياد كودكي هاش افتاد كه چقدر از خدا مي ترسيد .....

 

به ياد دكتري افتاد كه هفته پيش رفته بود مطبش . حتما اونم يه روزاي از خدا مي ترسيد .....حتما اونم بچه بود ..... ولي امروز ديگه نه از اون بچگي خبري بود و نه از ترسيدن از خدا ....

فقط به فكر كارش بود .... فقط به فكر پولش و اينكه هر روز بتونه بهترش كنه ... به ياد پيرمرد و دختركي افتاد كه آروم آروم وارد مطب شدن و دخترك از درد ناله مي كرد ولي ....

 

- نميشه آقا دخترتون رو ببريد وقتي پولش جور شد بياريد ....

- تا اون موقع كه ديگه دخترم از دست رفته ..... نگاش كنين ببينين چقدر درد مي كشه . من قول مي دم هر چه زود تر پولش رو جور كنم ....... شما با آقاي دكتر صحبت كنين ......

 

منشي يه نگاهي به دختر كرد و اخم هاش رو تو هم كرد . نمي دونم از عصبانيت  بود يا از ترحم ....

بعد يه راست رفت تو اتاق دكتر و در رو بست .... و پيرمرد ملتمسانه به در نگاه مي كرد انگار در بود كه بايد اجازه مي داد ..... صداهايي رو از تو اتاق مي شنيد كه مي گفت : بگيد دكتر وضعش از شما ها بدتره ...

و پيرمرد هم بدون اينكه منتظر منشي بمونه دخترش رو كه روي صندلي نشسته بود بغل كرد و رفت ...

 

چقدر دخترك دلش مي خواست از اون مطب فرار كنه ... ولي مي دونست كه مادرش اجازه نمي ده . چقدر دوست داشت اون قدر ها پول داشت كه بتونه اون دختر رو خوب خوب كنه .... چقدر دوست داشت بره تو اتاق دكتر و سرش داد بكشه : خداي بچگي هات رو كشتي ..... ديگه هيچي برات نمونده ....

 

دخترك مي دونست خيلي ها تو دنيا خداي خودشون رو كشتن .... ولي اون اصلا دوست نداشت از اون دسته باشه ....دسته اي كه جذرشون رو گرفتن .....

 

.....................................................................................................................................

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 7:5 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

فکر کنم همه بدونن الان می خوام چی بگم ....! .....
خب معلومه دیگه می خوام بگم دیگه امتحانامون شروع شدن و وااااااااااااای ..... اونم چی نهایی ....اصلا هر کلمه ی که یه ربطی به نهایی داشته باشه آدم روش حساس می شه .......یکی از بچه ها داشت می گفت و نهایتا ما این کارو می کنیم که یکی دیگه از دوستام یه دفعه گفت : وااااای امتحانای نهایی  ..... اصلا هیچ ربطی هم نداشت ها ! ....

خلاصه اینکه بازم باید بشینیم و درس بخونیم .... خواه نا خواه ..... فقط من یه چندین کیلو دعا نیاز دارم . مثل قبلا !

خلاصه اینکه .... هر چی که می تونین دعا بهم قرض بدین که واقعا نیاز دارم .....

********************************************************************

چند دقیقه دیگه صبح میشه .... بی خوابی زده به سرم . گفتم بیام و این وبلاگ رو گرد گیری کنم

بازم امتحانامون داره شروع می شه و باید بازم بشینیمو درس بخونیم ... تا یه ماه دیگه . اونم امتحان های نهایی... وااااااااای........ فقط خدا باید کمک کنه ......

امروز هم آخرین روزی بود که می رفتیم سر کلاس بشینیم ..... به قول الهه آخرین روز دبیرستان ...

نمی دونم چرا بیشتر وقتا آخرین ها خیلی بدن ( البته به جز آخرین امتحان )

راستی ..... ما جشن عروسک ها گرفتیم که من یه عکسش رو حتما اگه خدا بخواد می زنم تو وبلاگم تا برای همیشه به عنوان یه خاطره بمونه ..... خب دیگه روز سیزدهم اردیبهشت برای ما شد روز جهانی عروسک ها....

امروز داشتیم خاطرات شش سالی رو که با هم بودیم مرور می کردیم .... از سر کار گذاشتن دبیر ها توسط داشن آموزان تا سر کار گذاشتن دانش اموزان توسط دبیر ها ..... خب خیلی ماجرا ها داریم که اگه بخوام بگم باید یه روز کامل بشینم و بنویسم ولی به نظرم بهترین دوارن تحصیلم تو این شش سال بود ....... یه بار ما  دبیرامون رو از کلاس می انداختیم بیرون و یه بار اونا این کارو می کردن ....( خب دیگه چی کار کنیم چشم و هم چشمیه ... ما ایرانی ها هم که آخر چشم و هم چشمی هستیم پس لطفافقط به من و دوستام  ایراد نگیرین .......)

راستی الهه تا حالا شده .............؟  

خب دیگه فکر کنم دیگه نمی تونم چیزی بنویسم چون می خوام برم لالاااااااا .... ادامه این پست رو احتمالا در روز های آتی کامل خواااااااااااهم کرد . ( نقطه سر خط .....) پایان ....

 

 ** یه عکس از جشن عروسک هامون رو زدم تو ادامه مطلب ..... دوست نداشتین نگاه نکنین ..

 


بقيه حرف ققنوس
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 1:12 قبل از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

مثل همیشه پنجره اتاقم باز به سمت آسمون ها و پرده هاش رو باد با خودش می بره .....

باد تو پرده ها می پیچه و صدا می ده انگار پرده ها دارن با باد حرف می زنن ....شاید اونم خسته شده از تنهایی .......

و پنجره بازه بدون هیچ حفاظی که همه پنجره ها دارن .....

زندگی ام یه اتاقه ... با چیزایی که فقط برای خودم خاصه . شاید برای دیگران هم ....ولی نه به اندازه خودم .... یه گل رز خشک شده ....... مثل اینکه گل مصنوعی باشه ......تو یه گلدون روی میز .....

یه کامپیوتر ..... ای کاش به جاش یه ماشین تایپ بود . از اونا که وقتی دکمه های رو فشار می دی تق تق صدا می ده و انگار داره برات موسیقی می زنه ....

بقچه ی مادر بزرگ که چند ماهی میشه که پرواز کرده .... با اون عطر خاصش .....

خونه آرومه ....صدای هیچ کس رو نمی شنوم شاید همه دارن مثل من .....

کتابی رو که تازه خوندنش رو شروع کردم می ذارم کنار ....." لبخند انار " ....... به صندلی تکیه می دم و دستام روب از می کنم و یه نفس عمیق.........

دارم فکر می کنم که چرا هیچ کس هیچ وقت منو نشناخت !

سرم رو بر می گردونم و یه صندلی خالی رو به روم می بینم .... جای یه نفر که باهام حرف بزنه ..... ولی الان کسی نیست . چقدر خوبه آرامش .......

و اون طرف هم یه دسته کتاب درسی روی هم انباشته .. که باید همه رو قورت بدم ..." قورباغه ات را قورت بده "........

باد نعره می کشه ... پرده صدا می ده ..... پنجره باز و بسته می شه .... به سمت پنجره می رم ..... دو طاقش رو می گیرم که ببندمش و مثله همیشه چشمم به یه مترسک می افته که همیشه به این پنجره و هم زبونش چشم دوخته .......

شاید فکر می کنه تو این اتاق اناری هست......

 

***** ساعت یازده شبه...... مامانم بیست دقیقه پیش می گفت : هجده سال پیش بیست دقیقه دیگه به دنیا می یای .......و منم بهش گفتم :آره من دختر شبم ........

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:8 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس 

وقتی آدم یه روز رو متفاوت آغاز کنه همیشه تو ذهنش می مونه .....

چشم هام رو می بندم و به خودم می گم به هیچ وجه بازشون نمی کنی ..... بلند می شم و دستام رو جلوم نگه میدارم آروم آروم پای راست رو حرکت می دم و با پای چپ جلو رو بررسی می کنم که چیزی نباشه ... راه می رم و دستام هنوز جلومن . انگار می ترسن نکنه یه چیزی باشه که بهم بخوره ....

دوست دارم چشمهام رو باز کنم و به جلو نگاه کنم ببینم چیزی هست که بهش بخورم یا نه ولی ....

می رسم به دیوار .... دستای داغم رو به دیوار سرد می زنم . چقدر آرامش بخش .... سرد سرد سرد ....

صورتم رو می برم نزدیک دیوار ..... و یه دفعه می کشم عقب .. مگه دیوار چه گناهی کرده که باید سرمای خوب خودش رو به خاطر گرمای صورتم از دست بده .....

دست دیوار رو می گیرم و حرکت می کنم .... می رسم به اتاقم ... دستم رو می برم سمت کلید برق و .......

ولی روشنایی برای من غرق در تاریکی چه فایده ای داره؟ .........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 7:14 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس 

صدای باد می آید در تنگنای خیالم ....

زوزه می کشد ....مثلی گرگی در دره سکوت ......

دخترک آرام آرم حرکت می کند .....در باد . در سکوت خود و تنها ....موهایش را باد درآغوش گرفته ....و او دلش می خواهد برود و برود و برود ...... دور شود . از همه چیز هایی که داشته و نداشته ......

دلش گرفته ... گذشته ام .....گذشته ام ....... من گذشته ام را دوست داشته ام ..باید برگردم و ....

باد صدایش می کند ... و دخترک باز هم با تردید به سوی آینده می نگرد . گذشته اش چه؟

آه .... صدای باد ...... گذشته .... .

و دخترک می رود و می رود تا بی نهایت .....

دخترکی نیست ... او دیگر به بی نهایت پیوسته .....

صدای خنده دخترک صدای باد را به فراموشی می سپارد .......

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 5:21 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  |