نمی خواستم آرامش این مرداب رو به هم بزنم ولی چاره ای نیست .....باید نیلوفر های آبیه این جا
تکونی به خودشون بدن .....
**************
در این ده کوره های راه من با خیال های سپید هر روز وضو می گیرم ....
اینجا ، من خاموش ترین صدا ها رو می شنوم ........ و بلند ترین صدا ها را هرگز !
صدای قار قار کلاغ های سیاه قصه مادربزرگ، اینجا همیشه ماندگاره ....
مترسک بودن...... و کلاغ داشتن ......
کلاغ قصه ی من به خونه اش رسید ..... شونه های مترسک تنها !
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 4:3 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس
|
