تبليغاتX
>>------(¯`•..•´¯)------->نیایش ققنوس>>------(¯`•..•´¯)------->

-من مرغ آتشم،-........... مي سوزم از شراره ي اين عشق سر کشم ............... چون سوخت پيکرم........... چون شعله هاي سرکش جانم فرونشست.............. آن گاه باز از دل خاکستر.............. بار دگر تولد من........... آغاز مي شود............ و من دوباره ،زندگي ام را.............. آغاز مي کنم......... پر باز مي کنم...... پرواز مي کنم .......

نیایش ققنوس

سه ماه تابستون هم گذشت ..... چقدر زود ..... فکر نمی کردم این طوری زود بگذره .. رسیدم به آخرش و دیدم چقدر  عقبم ..... چقدر راه زیادی هنوز مونده.......

دارم می رم سفر ......اصفهان...... تا شاید بتونم خودم رو پیدا کنم .....

شهر قشنگیه ..... آروم ....... آروم تر از اینجا ....

میشه ساعت ها تو باغ چهل ستون نشست و فکر کرد .......کنار  مردان و زنان قرن ها پیش ... که روحشون هنوز تو تک تک ستون ها هست ......... هنوز میشه آواز زن ها رو شنید  .... هنوزمیشه هیبت مردان رو تو هیبت ستون ها حس کرد ....

زاینده رود ........عمیق و آرام و سبز .... پارسال ساعت ها بهش زل زدم ..به آب ...پاکی .......ومردم هایی که از روی سی و سه تا پل رد می شن .....

میدان امام..... .... چهل ستون .....زاینده رود ...... پل خواجو .... همه و همه به من آرامش خاصی می دن .... انگار از تمام روزمرگی ها و مدرنیته ها جدا میشم و خودم می شم و حرفای نگفته با پدران و مادران این سرزمین .....

پی نوشت ۱: برام دعا کنین .....

پی نوشت ۲:خدانگهدار .......و خوش باشین ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 0:46 قبل از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

دنیای عجیبی ست قاصدک !
کلاغ ها دیگه هوس قار قار کردن ندارن .....جایی می خوان برای نشستن .....برای دید زدن مترسک هایی که از زیر درخت زندگیشون می گذرن .....

دنیای عجیبی ست آسمان ....

ستاره ها دیگه فقط توی روز می یان بیرون ..... شب براشون تکراری شده ....انگار یادشون نیست که " قانون های زمین تغییر ناپذیرند "


دنیای عجیبی ست پرنده !
شب ها ی کویر هنوز سرد و دوست داشتنیه ؟

پی نوشت۱ : کویر  می خوام ..... با یه شب از آرامش خالص اون ....

پی نوشت۲: شنیدم چندین هزار سال بعد از امروز ها، شهاب سنگ بزرگی با زمین برخورد می کنه .... دوباره مترسک های فعال دست به کار شدن و می خوان با " بمب اتمی " منحرفش کنن .... واقعا مترسک های دوست داشتنی ای هستن .... چقدر به فکر نوادگان نوادگانشونن .... !


پی نوشت ۳: کویر ...... همین !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 0:54 قبل از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

تو را من چشم در راهم ....

شباهنگام که می گیرند در شاخ تاجن سایه ها رنگ سیاهی....

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم ....

تو را من چشم در راهم ....

شباهنگام در آن دم که بر جا ، دره ها چون مرده ماران خفتگان اند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام .

گرم یاد آوری یا نه .... من از یادت نمی کاهم ....

تو را من چشم در راهم ....

پی نوشت : شاید بهترین شعری بود که بتونم تقدیم کنم به ..... کسی که این روز ها با تولدش زمین رو نورانی کرد .....

تو را من چشـــــــــــــــــــم در راهم .......

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:54 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

پنجره بازه و دخترك چونه اش رو  تو گودي دستاش قفل كرده و زل زده به شهر ......

به شهر پر از دود و غبار .... پايين تر از اين دود و غبار ها مردم زندگي مي كنن .... با صداي بوق هاي ماشين  .... و بالاتر از اين دود و غبار كوه هاي بلند ....

پايين تر از دود باشي مي شي آدم زميني و بالاتر از اون فرشته .......

پنجره بازه بازه !!!  ....... دلش بارون مي خواست .... باروني براي اين همه دود و غبار ..... پرنده هاي بيچاره! .... اونا كه نه آدم زميني اند و نه فرشته بايد بين اين دو تا باشن ..... توي اون همه دود و غبار ....

مدت هاست كه ديگه به گذشته فكر نمي كنه ....... فقط آينده ....آينده .....آينده ....!!

تمام سلول هاي خاكستري مغزش پر از الفباي آينده ..... آ      يـــــ     نـــــــ     د     ه !!

گاهي از فكر كردن به آينده لذت مي برد و گاهي ..... خسته ي خسته مي شد ..... دلش مي خواست بازم مثل قديما خودش باشه و گذشته اش ..... !!

يه جايي خونده بود :" كاش مي شد وقتي احساس مي كنيم كه ديگه مغزمون گنجايش حتي يه اپسيلون هم نداره با سرعت حركت كنيم ....... با سرعتي كه كاركتر هاي كارتوني حركت مي كنن .... اون سرعتي كه پاهاشون مثل چرخ مي چرخه ....... بعد يه دفعه يه ديوار جلومون سبز بشه و تـــــــــق ! با مخ بريم توش ....... مخمون متلاشي ميشه ...

بلند مي شيم و خوب به چيزايي كه تو مخمون بود نگاه مي كنيم ..... اون چيزايي كه دوست داريم و خوبن جدا مي كنيم و مي ريزيم توش و درش رو مي بنديم ... با فكراي بد هم كاري نداريم ...."

 دخترك خنده اش گرفته بود به پاهايي فكر مي كرد كه شبيه چرخ دوچرخه بشن ... ولي راست مي گفت .....كاش مي شد !....اين طوري هر چند وقت يه بار مغزش پر از فكراي خوب ميشد ....

باز هم زل زد به شهر .... بارون !.... گاهي احساس مي كنه خدا واقعا فقط به حرف اون گوش مي ده ....

 

گل بارون زده....

 حالا ديگه پرنده ها هم  تونن يه نفس تازه بكشن .... فقط بيچاره آدم هايي كه پايين دود هستن ......

به قول دوستش : آدم خوبه بالاتر از ۲۵۰۰ متر باشه ..... !

دخترك فكر كرد اين جوري ديگه نگران دودي هم نيستن كه رو سرش مي باره ....

به ارتفاع خودش نگاه كرد..... خوبه ! دوده هاكاري به اون ندارن .....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10:53 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  |