تبليغاتX
>>------(¯`•..•´¯)------->نیایش ققنوس>>------(¯`•..•´¯)------->

-من مرغ آتشم،-........... مي سوزم از شراره ي اين عشق سر کشم ............... چون سوخت پيکرم........... چون شعله هاي سرکش جانم فرونشست.............. آن گاه باز از دل خاکستر.............. بار دگر تولد من........... آغاز مي شود............ و من دوباره ،زندگي ام را.............. آغاز مي کنم......... پر باز مي کنم...... پرواز مي کنم .......

نیایش ققنوس

یلدا .....

باز هم یلدای کهن اومد ....

باز هم باید بریم برای بریدن اون کیک قدیمی تا ببینیم امسال کی برکت خانواده ی ما میشه ....!

بارون و یلدا .... دقیقا هم مفهوم .... یک دقیقه بیشتر با شب بودن رو فقط می شه سالی یک بار تجربه کرد ...! همیشه چیز های خوبن کمیابند ....!

کاش حال آسمون زود زود خوب بشه ....

هندونه .... آجیل .... کیک قدیمی .. همه خاطرات یلدای ماست .... یلدا برای خودش خاطره ها داره .... که شاید هیچ کس به اندازه اون پر خاطره نباشه ... !

قرار بود امشب بریم مدرسه مریخ رو رصد کنیم ....هم بارون بود و هم .... پس نشد !

آخرین شب یلدای مدرسه ....

بارو کردنی نیست که دیگه یلدا رو نمیشه با استرس امتحان های مدرسه ی گذروند ....

شاید یلدای سال دیگه ... ! دعا می کنم ...

چندسال پیش، اون مهره ی آبی شانس مال من بود .... و امسال تا چند دقیقه دیگه معلوم میشه .... !

باید برم زیر نم نم بارون و کنار آتیش بشینم .....همه منتظرن ... شاید امسال هم من بودم !

* برای روح پدر دوست عزیزم دعا کنین .... امیدوارم روحش شاد باشه ...

 *اضافه شد : حدود یک ساعت پیش کیک رو بریدیم ..... امسال بارم مثل چند سال پیش من مهره ی آبی شانس رو بردم .... هر کی اون مهره رو تو تیکه کیکش پیدا کنه برای یک سال آینده میشه گل خانواده .... اگه اون سال ساله خوبی باشه پس اون فرد خوش قدم و اگه سال بدی .....!

دعا می کنم امسال سال خوبی باشه ....

شب یلدای کهن بخیر ......

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 11:49 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

روز ها خیلی کوتاه شدن .....نمی دونم  کجای شب ها رو روز ها برش می دن که این همه کوتاه شدن ..... دقیقا هر شب یاد شب پیش می افتم که راحت رفت و الان ......!

این بانک ۸۶۴۰۰ثانیه ی من هر روز، زود ِزود خالی می شه ....هیچ کاریش هم نمی شه کرد ....!

امروز هم داره تموم میشه با تمام خستگی ها و ذهن ها !

مترسک  های قدیمی این ذهن کم کم دارن دوباره تکرار می شن ... نمی دونم چرا هر از چند گاهی این مترسک ها می خوابن و بعدش یه دفعه با خمیازه های طولانی از خواب بیدار می شن ....

چقدر زود مزرعه سوت و کور می شه و چقدر زود پر از سر و صدا های این مترسک ها ..... و چقدر خستگی می یاره این باد های افتان و خیزان .....!

امروز دوباره مترسک ها تو فصل سرمای این دیار سر از یقه هاشون بیرون آوردن .....و با دهن کجی به کلاغ این مزرعه نگاه می کنن ....

حصار مزرعه رو باید برداشت ..... باید برداشت تا افق ها باز بشن .... و کلاغ رو آزاد کرد .... شاید در آسمون جایی برای کلاغ  خسته نباشه ....!

ــ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 6:21 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

دخترک ساکت و آروم دست هاش رو تو جیب های پالتوش کرد و قدم زد .... زیر بارون و تو هوای مه آلود شهر سایه ها .....

و به آدم هایی فکر می کرد که " همچنان که تو را می بوسند طناب دارت را می بافند".....

به آدم هایی که تو ماشین ها نشستن.... بخاری ها رو روشن کردن ..شیشه ها رو تا آخر بالا بردن که نکنه یه قطره از اشک آسمون پاک به صورتشون بخوره .....یا حتی  لباس های گرونشون رو خیس کنه ..... با خودش فکر می کرد چرا؟

و یه لحظه فکر کرد : نکنه اینا فکر کنن من دیوانه ام .... یا اینکه فقیرم که تو بارون تنها و بدون هیچ چتر و ماشینی دارم راه می رم .... و تو ذهن خودش خندید ...

سهراب گفت : زیر باران باید رفت ...... و باز هم خندید.....

سرما تمام وجودش رو گرفت و آسمون خندید ....

ـ سلام .....

ـ این دنیای مجازی چقدر زود عوض می شه ..حتی در فاصله کوتاهی که نبودم ..... امروز وقتی اومدم یاد قدیم ها افتادم ( جوونی ها ) یاد روزایی که نمی دونستم باید خوب درس بخونم تا به هدفم برسم ....

ـ و چیزی که همیشه می گم : برای من و تمام دوستان کنکوری ام دعا کنین .... وگرنه .....

ـ خدانگهدار ................................

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 7:56 قبل از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  |