تبليغاتX
>>------(¯`•..•´¯)------->نیایش ققنوس>>------(¯`•..•´¯)------->

-من مرغ آتشم،-........... مي سوزم از شراره ي اين عشق سر کشم ............... چون سوخت پيکرم........... چون شعله هاي سرکش جانم فرونشست.............. آن گاه باز از دل خاکستر.............. بار دگر تولد من........... آغاز مي شود............ و من دوباره ،زندگي ام را.............. آغاز مي کنم......... پر باز مي کنم...... پرواز مي کنم .......

نیایش ققنوس

چقدر زمان زود می گذرد و انگار بر قالیچه ای سواری ....

و من هیچ وقت تجربه هام رو از روی این قالیچه به پایین پرت نخواهم کرد

از آن بالا که پرواز می کنی کوچکی آدم ها رو بهتر درک می کنی
کوچکی آدم هایی که بر روی زمین بزرگ می نمایاندند ...
و تو اشک هایت از فراز قالیچه بر روی شانه های آدم هایی فرو می آید ..... و آنها به خیال خود که باران می بارد ....

و شادی می کنند ..... می رقصند ..... دست دعا بلند می کنن که : " خدایا بیشتر "
ابر ها که کنار روند ... باز هم می توان بزرگ های کوچک را دید ....
و باید افسوس خورد برای مردمانی که در پی بزرگی در این کوچک ها می گردند ....
و غافل از اینکه بزرگ مطلق اوست ...

و ناگهان قالیچه فرود می آید ....و تو راز تمام این بزرگی های خالی را می یابی .... !

_ داشتم فکر می کردم باید از پشت حرف ها بیرون اومد ....!

چقدر خوبه که آدم همیشه به موقع متوجه بشه که همیشه بهترین ها هم ممکنه ظاهری باشن ... هیچ ادعای انسان ها پایدار نیست .... ! صداقت .....

_ کاش آخرین بارون زمستونی هم بباره ...

این روز های آخرمدرسه هم داره تموم میشه .... بعد از 12 سال بالاخره  اولین مرحله داره تموم میشه ...

این باغبون ما هم سال آخری اومد .... حالا نمیشد یه سال زود تر بیاد؟ ... واقعا تو عالم دیگه ای سیر می کنه ! 

 امروز یکی از  لولاهای در کلاس کنده شد ! .... و ما تمام سعیمون رو کردیم که در رو نیمه باز طوری  تنظیم کنیم که دبیرمون نتونه بیاد داخل کلاس ....!

آخه با اجازتون یه خرده توپولوئه(!) ...


شب آرومتون بخیر .... !

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 1:3 قبل از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

باد می وزد و انگار تمام باور ها را با خود پرواز می دهد ....

انگار تمام باور ها .... ایمان ها .... سایه ها .... با باد می روند و می رقصند و می خوانند ....

می خوانند از بودن ها .... از بودن های گذشته و و بودن هایی که حال ندارند .. آینده ندارند ....

درست مثل کودکی طرد شده ... نه آینده ای و نه اکنونی ....!

نه دیگر ایمانی و نه دیگر باوری به بودن ها !

سر از این زمین خاکی که بلند کنی آسمان، هنوز هم هست .... باید باور کرد ؟

و تو ناخودآگاه به یاد پله های پشت بامی می افتی که هزاران بار از آنها بالا رفتی تا شاید خدای روی پشت بام را یک بار دیگر ببینی ...!

آیا من دوباره از پلکان کودکی خود بالا خواهم رفت تا خدایی که در پشت بام قدم می زند را تماشا کنم؟

و لبخند می زنی .... به یاد ها و خاطره ها ...!

و باز صدای فعل مضارع استمراری تو را باز می گرداند به اکنون !

و انگار کتاب ها هم خیال پرواز دارند .... تمام وجود خود را به باد می سپارند تا شاید برگی از وجود خود به کودکی چوپان رسانند .....تا شاید انگیزه ای باشد برای فعل های آینده .... برای " خواهم آموخت ها " ..........

و تو می مانی و هزاران سایه .... !

قول می دهی باد که دوباره بیاید سایه ها را به او بفروشی ..... ! و در عوضش لبخند بگیری ...!

لبخند برای سیاهی سایه های از دست رفته ! سایه های سیاه ِ ذوب شده ...!

و دخترک خندید و سایه ها را فروخت ... خنده ای با بغضی آرام که در گلو ماند ... !

بغض برای سایه هایی که نمی دانستند از کجا آمدن و به کجا می روند .... سفری بی مبدا و بی مقصد ....!  افسوس می خورد برای سایه ها که کاش ایستگاهی داشتند برای نشستن ...!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 11:31 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

این جهان پراز صدای پای مردمانیست ، همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند ...

ـ ........... بهش اعتقاد پیدا کردم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 6:59 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

حسین (ع) همه چیز آموخت و رفت ....

امسال دهه محرم زود گذشت ....شایدم من زیاد توجه نکردم دوست داشتم بیشتر طول می کشید ...

هیچ محرمی این طوری نگذشت ... محرم امسال کجا و محرم همیشگی کجا .... احساس عذاب وجدان می کنم ...

امیدوارم محرم سال دیگه این طوری نباشه ....

بعضی وقتا یه برهه زمانی تو زندگی آدم ها می تونه آیندشون رو رقم بزنه و من ..... این مقطع زمانی برای من شش ماه آینده ست ...

همین الان ثبت نام دانشگاه آزاد هم تموم شد ... دیگه باید شروع کرد ... امیدوارم تمام کنکوری ها با امید و انگیزه تا آخرش برن ... واسه هممون دعا کنید ....

اگه نتونستم زود به اینجا سر بزنم نذارید گرد و خاک رو ققنوش بشینه .... ممنون ...

شب بخیر .......... خدانگهدار ......... و دعا ....!  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:37 قبل از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  |