تا حالا نشده این قدر زود گذرزمان رو احساس کنم ... خیلی عجیبه ! انگار همین یک ماه پیش بود که نوشتم ....." بهار..... و من باز هم در انتظار روز آغاز زندگی ام "
حس عجیبیه ... تازه میشه حرف مادر بزرگ ها رو درک کرد " تا چشم به هم بزنی تو هم میشی عین من ...! اون قدر زمان زود می گذره که گاهی حتی احساس می کنی هیچ وقت نبوده "
و من همیشه به این حرف می خندیدم ... !
زمان.... اسرار آمیز!
باز هم بهار ... چقدر بوی بهار می یاد ... از حالا !
باز هم یخ های رابطه ها آب شدند ... برف ها پا به فرار گذاشتند....
بهار امسال و سال های قبل برای من از زمین تا آسمون فرق می کنه .... ـ بهتر بود به جای این دو خط نقطه می گذاشتم ـ
کاکتوس اینجا هنوز سبزه! ....
این دفعه دیگه جدی جدی باید از صبح تا شب بشینین واسم دعا کنین ... ! ![]()
ممنون از " یه دوست " ....
پیشنهاد خیلی خوبی بود ...!
شاید بیشتر از تمام پیشنهاد های وبلاگی ای که تا حالا داشتم .... 
شب بخیر ...... !

