و من .... هجده سالم تمام شد ....
زمان مرگ ثانیه هاست ...
و تولد ثانیه ای دیگر ....
و من در فصل تولد برگ ها و ثانیه ها جهان را لمس کردم ...
و من .... هجده سالم تمام شد ....
زمان مرگ ثانیه هاست ...
و تولد ثانیه ای دیگر ....
و من در فصل تولد برگ ها و ثانیه ها جهان را لمس کردم ...
و الان رسیدم به اون یکی دو ماه ! .... چند روز پیش اتفاقی اون کتاب ها رو دیدم و یاد حرفی افتادم که .....
وباز هم ...." زمان همچنان می تازد "
اتاقم ... یعنی بهتره اتاق نگم ...مثله یه کتاب فروشی در هم و بر هم .... و هر روز به شمار این کتاب هایی که گوشه و کنار هست اضافه میشه .... فکر کنم باید قبل از اینکه بیرون برم در اتاق رو قفل کنم یه مامانم ......!
هر موقع هم که مرتب میشن یک ساعت بعد .... آخه تمامشون رو آدم هر لحظه نیاز داره .... کدوم کنکوریه که کتاب هاش مرتب باشه؟! اگه هست هر چی خواست بهش می دم .....![]()
"سنگ در برکه می اندازم و می پندارم ....
با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد ....
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ....
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟! "
امیدوارم تمام این دو ماهی که باقی مونده تمام کنکوری ها مخصوصا دوستانم ماهشون رو حفظ کنن .... و به سنگ ها نشون بدن که ماه ارزشش بیشتر از این تلاطم هاست .....!
پی نوشت : چند وقتی بود که این جوری نشته بود
و داشت کم کم می رفت .... که یه دفعه ای دستشو گرفتم و گفتم: کجا؟! من هنوز خیلی کار دارم باهات .....
برامون دعا کنین ....
شبتون بخیر .....![]()