پنجره بازه و دخترك چونه اش رو تو گودي دستاش قفل كرده و زل زده به شهر ......
به شهر پر از دود و غبار .... پايين تر از اين دود و غبار ها مردم زندگي مي كنن .... با صداي بوق هاي ماشين .... و بالاتر از اين دود و غبار كوه هاي بلند ....
پايين تر از دود باشي مي شي آدم زميني و بالاتر از اون فرشته .......
پنجره بازه بازه !!! ....... دلش بارون مي خواست .... باروني براي اين همه دود و غبار ..... پرنده هاي بيچاره! .... اونا كه نه آدم زميني اند و نه فرشته بايد بين اين دو تا باشن ..... توي اون همه دود و غبار ....
مدت هاست كه ديگه به گذشته فكر نمي كنه ....... فقط آينده ....آينده .....آينده ....!!
تمام سلول هاي خاكستري مغزش پر از الفباي آينده ..... آ يـــــ نـــــــ د ه !!
گاهي از فكر كردن به آينده لذت مي برد و گاهي ..... خسته ي خسته مي شد ..... دلش مي خواست بازم مثل قديما خودش باشه و گذشته اش ..... !!
يه جايي خونده بود :" كاش مي شد وقتي احساس مي كنيم كه ديگه مغزمون گنجايش حتي يه اپسيلون هم نداره با سرعت حركت كنيم ....... با سرعتي كه كاركتر هاي كارتوني حركت مي كنن .... اون سرعتي كه پاهاشون مثل چرخ مي چرخه ....... بعد يه دفعه يه ديوار جلومون سبز بشه و تـــــــــق ! با مخ بريم توش ....... مخمون متلاشي ميشه ...
بلند مي شيم و خوب به چيزايي كه تو مخمون بود نگاه مي كنيم ..... اون چيزايي كه دوست داريم و خوبن جدا مي كنيم و مي ريزيم توش و درش رو مي بنديم ... با فكراي بد هم كاري نداريم ...."
دخترك خنده اش گرفته بود به پاهايي فكر مي كرد كه شبيه چرخ دوچرخه بشن ... ولي راست مي گفت .....كاش مي شد !....اين طوري هر چند وقت يه بار مغزش پر از فكراي خوب ميشد ....
باز هم زل زد به شهر .... بارون !.... گاهي احساس مي كنه خدا واقعا فقط به حرف اون گوش مي ده ....

حالا ديگه پرنده ها هم تونن يه نفس تازه بكشن .... فقط بيچاره آدم هايي كه پايين دود هستن ......
به قول دوستش : آدم خوبه بالاتر از ۲۵۰۰ متر باشه ..... !
دخترك فكر كرد اين جوري ديگه نگران دودي هم نيستن كه رو سرش مي باره ....
به ارتفاع خودش نگاه كرد..... خوبه ! دوده هاكاري به اون ندارن .....