تبليغاتX
>>------(¯`•..•´¯)------->نیایش ققنوس>>------(¯`•..•´¯)------->

-من مرغ آتشم،-........... مي سوزم از شراره ي اين عشق سر کشم ............... چون سوخت پيکرم........... چون شعله هاي سرکش جانم فرونشست.............. آن گاه باز از دل خاکستر.............. بار دگر تولد من........... آغاز مي شود............ و من دوباره ،زندگي ام را.............. آغاز مي کنم......... پر باز مي کنم...... پرواز مي کنم .......

نیایش ققنوس

میشه پنجره رو باز کرد و یه نفس عمیق کشید .... !

 یه نفس عمیق که هوا تا ته ریه ها نفوذ کنه .... که برای یه لحظه نبود هوا رو احساس نکنی.....

میشه پنجره رو بسته نگه داشت و نور رو محبوس کرد تو هوای بیرون ..... نوری که هر لحظه تق تق می کوبه به شیشه پنجره و سردشه ..... سردشه بیرون از این اتاق بمونه ...... !

 دخترک شونه هاش رو بالا می ندازه و می گه : خب منم سردمه! .... اگه تو بخوای بیای داخل که  سرما رو با خودت میاری .....

....و  باز شروع می کنه به نوشتن .....

و نور نا امید به پشت شیشه تکیه می ده ..... زانوهاش رو تو دستاش گرفت  و از سرما به خودش  لرزید .....

هیچ دخترکی تو این شهر گرمای ِ سرمای ِنور رو نمی خواد .....!

باید شیشه ها را شکست ...... باید راه ها را رفت ....

                                           شیشه برای شکستن است .....

                                                                                 و راه برای رفتن ..... !

پی نوشت : میلاد  حضرت علی (ع) رو تبریک می گم ...... و همین طور روز پدر رو .... هم به پدرهایی که تو این دنیان ....هم تو بهشت ....!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 1:8 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

نمی خواستم آرامش این مرداب رو به هم بزنم ولی چاره ای نیست .....باید نیلوفر های آبیه این جا

تکونی به خودشون بدن .....

**************

در این ده کوره های راه من با خیال های سپید هر روز وضو می گیرم ....

اینجا ، من خاموش ترین صدا ها رو می شنوم ........ و بلند ترین صدا ها را هرگز !

صدای قار قار کلاغ های سیاه قصه مادربزرگ، اینجا همیشه ماندگاره ....

مترسک بودن...... و کلاغ داشتن ......

کلاغ قصه ی من به خونه اش رسید ..... شونه های مترسک تنها !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 4:3 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  |