تبليغاتX
>>------(¯`•..•´¯)------->نیایش ققنوس>>------(¯`•..•´¯)------->

-من مرغ آتشم،-........... مي سوزم از شراره ي اين عشق سر کشم ............... چون سوخت پيکرم........... چون شعله هاي سرکش جانم فرونشست.............. آن گاه باز از دل خاکستر.............. بار دگر تولد من........... آغاز مي شود............ و من دوباره ،زندگي ام را.............. آغاز مي کنم......... پر باز مي کنم...... پرواز مي کنم .......

نیایش ققنوس

یلدا .....

باز هم یلدای کهن اومد ....

باز هم باید بریم برای بریدن اون کیک قدیمی تا ببینیم امسال کی برکت خانواده ی ما میشه ....!

بارون و یلدا .... دقیقا هم مفهوم .... یک دقیقه بیشتر با شب بودن رو فقط می شه سالی یک بار تجربه کرد ...! همیشه چیز های خوبن کمیابند ....!

کاش حال آسمون زود زود خوب بشه ....

هندونه .... آجیل .... کیک قدیمی .. همه خاطرات یلدای ماست .... یلدا برای خودش خاطره ها داره .... که شاید هیچ کس به اندازه اون پر خاطره نباشه ... !

قرار بود امشب بریم مدرسه مریخ رو رصد کنیم ....هم بارون بود و هم .... پس نشد !

آخرین شب یلدای مدرسه ....

بارو کردنی نیست که دیگه یلدا رو نمیشه با استرس امتحان های مدرسه ی گذروند ....

شاید یلدای سال دیگه ... ! دعا می کنم ...

چندسال پیش، اون مهره ی آبی شانس مال من بود .... و امسال تا چند دقیقه دیگه معلوم میشه .... !

باید برم زیر نم نم بارون و کنار آتیش بشینم .....همه منتظرن ... شاید امسال هم من بودم !

* برای روح پدر دوست عزیزم دعا کنین .... امیدوارم روحش شاد باشه ...

 *اضافه شد : حدود یک ساعت پیش کیک رو بریدیم ..... امسال بارم مثل چند سال پیش من مهره ی آبی شانس رو بردم .... هر کی اون مهره رو تو تیکه کیکش پیدا کنه برای یک سال آینده میشه گل خانواده .... اگه اون سال ساله خوبی باشه پس اون فرد خوش قدم و اگه سال بدی .....!

دعا می کنم امسال سال خوبی باشه ....

شب یلدای کهن بخیر ......

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 11:49 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

زمستون هم اومد( دستتون درد نکنه .... هیچ کسی حاضر نیست بگه بابا الان پاییزه !!! چقدر خوب مطلب آدم رومی خونین ها !!! حالا خوب شد خودم متوجه شدم وگرنه .....)...

ولی خب پاییز و زمستون از تمام فصل ها قشنگ تره .....ما هم که امسال فقط زمستون و پاییز رو مدرسه می ریم ....

آره صدا ( خانم یا آقا ؟ ) ...... منم کنکوری ام ... وقتی نظرتون رو دیدم خیلی خندیدم ..... چقدر کنکوری ها تابلواند ها !!!!

ببخشید دیگه ..... نتونستم بیام تو وبلاگتون جواب بدم گفتم همین جا بگم ....ان شال الله تابستون سال دیگه جبران می کنم ...اگه قبول شدم همون رشته ای که می خوام .... اگه نشدم تابستون سال بعدش .. اگه اون سال هم نشدم تابستون سال بعد بعدش .....

ولی به نظر من اصلا زندگیتون رو تعطیل کنین بشینین واسه من دعا کنین که قبول بشم .... وگرنه همین طوری میره تا آخر عمر ..... !!!!

سین ( بازم نمی دونم آقا یا خانم .... ) چراش معلوم شد دیگه نه ؟ ....

چون که ما کنکوری می باشیم ....

از همتون خیلی ممنونم ....

پی نوشت ۱: عادت کردی پرنده؟!!!

پی نوشت ۲: بازم مثل همیشه می گم : برام خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دعا کنین .... برای همه کنکوری ها مخصوصا دوستام ....

بیداری تو شب زیباتره .....

انگار خدا هم شب ها رو بیشتر دوست داره .....

خدانگهدار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 7:13 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

نمی شه زمین رو به حال خودش رها کرد !

باید متر به متر تو دلش دونه کاشت ....

دونه ها کم کم  بـــــــــــــــــــــــــزرگ می شن و  روزی می رسه که .....

 ما از جلوی یه درخت بزرگ رد می شیم و می گیم : "..... چقدر بـــــــزرگ و زیبا ..... عین دونه هایی که من سال ها پیش کاشتم ......"

ولی........... این درخت همون دونه ای ِ که سال ها پیش کاشتیم و نا امیدانه رهاش کردیم .....

یه نــــــفر دیگه هست که مواظب دونه های ما باشه !!!!!

پی نوشت ۱: دیگه نمی تونی بگی این درخت ِ منه ! بهش دل نبند .....!

پی نوشت ۲ : ....... کاملا خصوصی !

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 0:15 قبل از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

یه آسمون مشکی  !

با خال های سفید و براق !

میشه پرنده شد ؟

پــــــــ  ــر  نـــ  ـد ه !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 1:5 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس 

پیش نوشت : کسی جناب ـ؟ـ رو نمی شناسد؟......؟؟؟؟!!!!! !!!!!

******************

 ـ ااااا .... مواظب باش ..... ماشین داره می یـــــــــــــــاد ....!!!!

ـ مواظبم! .... از کجا فهمیدی؟ ( معلومه خب .... یا سرش رو برگردونده یا صداش رو شنیده .... اینم سواله ؟ ولی خب آدم وقتی حرفی نداره که با یه بچه بزنه بهتره از این سوالای عجیب غریب بپرسه .... بچه ها هم که نمی فهمن که این سوالا عجیب غریبن .... میشه کلی سر کارشون گذاشت ....!!! )

چشماش یه برقی زد و مثل کسایی که می خوان یه چیزی رو که خودشون فقط می دونن توضیح بدن گفت : خب می دونی ! من دو تا چشم پشت سرم دارم ..... همه چیزو از پشت سر می بینم  ..... و منتظر بود که من دو تا شاخ در بیارم .....

و سرش رو برگردوند و گفت : می بینی؟ چشمام رو می بینی .......

ـ آره آره .... چه چشم های قشنگی ...... دارم می بینم ....!!!!

دوباره چشم هاش برقی زد و گفت : نـــــــــــه ! تو نمیشه ببینی ....آخه تا یکی می یاد نگاهشون کنه من غیبشون می کنم .....فقط خودم می تونم ببینیم ....

ـ ااا..... واقعا؟ ..... .....

خواستم بگم آخه نیـــــــــــنی کوچولو .... کی می تونه چشم های خودش رو ببینه .... اونم چشم های پشت ســــــر ! .... ولی خب به دلایل متعدد ِاندکی ( ! ) پشبمون شدم !!!! بهتره دیگه هوس سر کار گذاشتن بجه ها به کله ام نخوره .....

 اصلا من حرفم رو پس می گیرم ..... بیشتر اوقات بچه ها ما رو سرکار می گذارن .....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 1:27 قبل از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس 

چند وقت پیش داشتم یه کتابی می خوندم ... یه کتابی که نه.... کتاب ِزهیر بود  از پائولو کوئیلو ......

نوشته بود  "دوستان واقعی کسانی هستن که وقتی خوشحال و شادی همراه با تو شادی کنن و خوشحال باشن .... ولی کسانی که در غم ها و گرفتاری ها کنار تو هستن اونایی هستن که برای فراموش کردن غم و گرفتاری خودشون با تو همدردی می کنن ....

برای اینکه بگن :آره کسی هست بد بخت تر از من !.... در مواقع غم  گاهی کسانی به سراغت می یان که حتی تا حالا باهاشون حرف هم نزدی کسایی که شاید فقط یه بار دیدیشون ......."

نمی دونم .... من که تا حالا بر عکس این قضیه فکر می کردم ولی حالا به نظرم این جمله هم بد نیست ها  .....نه؟

امتحان ها هم تموم شدن و تابستون رسید ... تابستونی متفاوت با تمام تابستون های قبل و شاید بعد .....که باید تمام انرژی و وقتمون رو برای درس خوندن و تلاش برای کنکور بذاریم ....

* خیلی دوست داشتم زود تر از این ها شهادت حضرت فاطمه (س) رو تسلیت بگم ولی .....نشد !

** اگه کسی رفت مشهد واسه من یکی که خیلی دعا کنه و سلام منو  هم برسونه ....

*** راستی ...... این پستم رو بدون هیچ منظوری نوشتم ها ..... جدی می گم ... فقط مدتی بود رو این جمله فکر می کردم گفتم بنویسم .... همین !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 2:8 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

سلام .....

 

مي خوام برم .....

 

نمي دونم شايد اين رفتن من تا فردا باشه شايد هم تا يك ماه ديگه و شايد هم تا .......

 

برام دعا كنين ..... فقط دعا ..........................................................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 9:3 قبل از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس 

ببخشيد اين پست يه قسمت هاييش جديه ....در صورت اعتراض مي تونيد به سازمان ملل موجود در آمريكا مراجعه كنيد ! حتما به شكاييتون رسيدگي ميشه !

 

 

خيلي دوست داشتم الان يه سفر داشته باشم به خرمشهر .... ولي بازم مثل هميشه يه سد هست كه مانع كارهايي بشه كه الان مي خوام انجام بدم ..... امتحانات نهايي ...

 

خرمشهر امروز ديگر با خرمشهر هاي سال ها قبل متفاوته ..... 

تو خيابون هاش كه قدم بزني هنوز هم احساس مي كني كه روز هاي بود كه اينجا هر روز بمباران ميشد . اين رو ميشه از جاي تركش ها و گلوله هايي فهميد كه هنوز روي ديوار ها مونده ... از ويرانه هايي كه به يادگار جنگ هنوز ترميم نشده ! انگار قراره موزه هايي رو تو قسمت هاي مختلف بسازن ...

 

هنوز رنگ پوست مردم عوض نشده ..... سياه ... و البته شايد اسمش رو بايد پوست سبزه گذاشت .... و اين مشخصه هاي جنوبي هاست .... پوستي آفتاب ديده و رنج ديده ! طوري كه سفيدي دندون هاشون كاملا مشخصه .... لب هاي بزرگ و لبخندي ساده و صميمي  ... وقتي باهاشون ميشيني و حرف مي زني انگار واقعا هيچ مشكلي ندارن .... مي خندن و حرف مي زنن .... اگه بپرسي  جاي ديدني اينجا كجاست؟ از درياشون مي گن ... از دريايي شور كه بايد از همون دريا شايد كمي كمتر شور تر ( ! ) بخورن ....

 

از موزه هاي جنگ .... كه به نظر من لازم نيست موزه رفت .... خيابون هاشون موزه هاي آزادن ....

 

جوون ها ... هيچ  فرقي با بقيه جوون ها نمي كنن ولي يه تفاوت اساسي دارن و اون اينه كه برخلاف جوان ها تهران ، اصفهان ، شيراز و شهر هايي كه در رفاه كامل به سر مي برن ادعايي ندارند ...........

 

 

درس مي خونن ، روي لنج ها كار مي كنند و باز هم ادعايي ندارند ، باز هم اعتراضي نمي كنن كه چرا نفت رو شهر هاي بالاتر مي برن بدون اينكه براي ما كار پيدا كنن ؟ بدون اينكه بهمون پول كافي بدن؟ بدون اينكه برامون ارزش قائل باشن .... 

 

نفت ، طلاي سياه .... اون ها دارن طلاي خودشون رو مي دن و ما ....

 

هر سال سالگرد خرمشهر فقط همينه كه : خرمشهر پيروز شد ! چه كاري براي خرمشهر انجام داديم؟ واقعا چه كاري؟ چرا هيچ كس بهشون توجهي نداره؟ به خرمشهر ...به آبادان .... بهبهان .... ماهشهر ....  شهر هايي كه سال ها جنگيدن و از كشور دفاع كردن ....

هنوز تو خيابون هاي خرمشهر رو كه بري .... تو بازار هاي دود گرفته و تنگ و تاريكش كه راه بري بوي جنگ مي ياد .... بوي بچه هايي كه پدر و مادرشون يا حتي خانواده شون رو تو جنگ از دست دادن و الان بزرگ شدن .... چه رنجي داره پدر و مادر نداشتن ..... پدر و مادر يعني هويت بچه ....

 

بچه هايي كه الان معلوم نيست سرنوشتشون چيه؟ پزشك ، مهندس ، بقال  و يا حتي رفتگر !؟

 

كاري نكني كه بعد ها ديگه هيچ كاري از دستمون ساخته نباشه ....

 

و ما چه ساده مي گذريم ..... خرمشهر پيروز شد !

 

****************************************************************

 

ترانه هاي خارج از كشور و تاثير آن بر داخل ايران .....

امروزه سلاح فرهنگي بيشتر از هر سلاح ديگه اي باعث تخريب ذهن ميشه .... و يكي از اين سلاح هاي فرهنگي ساختن فيلم ها و ترانه ها ست .... نمي دونم تا حالا دقت كردين يا نه ولي بيشتر ترانه هايي كه ايراني هاي خارج  از ايران مي سازن هدفمند و كنترل شده ست ....

از جمله ترانه هايي كه در مورد خرمشهر و آبادن و بنادر جنوبي مي سازن .... به علت نقشي كه اين شهر ها تو جنگ داشتن امروزه كشور هاي ديگه در حال تضعيف آرمان ها و روحيه مردم و به خصوص جوون هاي اين مناطق هستند ....

 

و يكي از راه هاي تضعيف ساختن ترانه هايي براي اين شهر هاست كه باعث ميشه همه فكر كنن كه گفته هاي اين ترانه ها صحت دارن .... مثلا كي تا حالا ديده كه غروب ها دختر و پسراي جنوب برن لب دريا و برقصن ؟ ( البته قبل از ساخته شدن اين ترانه ها ..... بعد از ساخته شدن هم من نشنيدم ولي اگه هم هست به خاطر تاثير همين ترانه ها بوده )

مردم آبادان و خرمشهر و جنوبي ها  اون قدر مشكلات دارن كه وقت اين كار ها رو ندارن !

خلاصه اين ترانه ها باعث شده كه ذهنيت مردم تا حدودي متفاوت بشه تا جايي كه خود جوون ها هم تا حدي باور كرده اند ....

من خودم جنوبي ام ديگه ..... مدت ها پيش يكي از دوستانم از يكي از شهر هاي ايران ازم پرسيد: واقعا اين ترانه ها درستن ؟ فكر كنم اون جا هميشه همه در حال رقص و آواز باشن نه ؟ پس بايد يه سر بيام اونجا و ببينم !!!!!!!

 

 

پي نوشت : مسئوليت تمام نوشته ها بر عهده ي خودمه  و به عرض همه مي رسانم  كه از هيچ حزب و جناح و گروهك و كشوري دستور نگرفته ام !

 

 

 

 **** کاج های خانه ی ما برگ ریزند .....

 

در ابدیت خوابیده اند و به فکر نخل ها .....

 

نخل هایی که بیدارند در خیال های سبز  رود های نور .....

 

من از نخل ها نمی گویم ..... کاج ها را صدا کن !

 

کاج های خانه ی ما همه برگ ریزند

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:15 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

مثل همیشه پنجره اتاقم باز به سمت آسمون ها و پرده هاش رو باد با خودش می بره .....

باد تو پرده ها می پیچه و صدا می ده انگار پرده ها دارن با باد حرف می زنن ....شاید اونم خسته شده از تنهایی .......

و پنجره بازه بدون هیچ حفاظی که همه پنجره ها دارن .....

زندگی ام یه اتاقه ... با چیزایی که فقط برای خودم خاصه . شاید برای دیگران هم ....ولی نه به اندازه خودم .... یه گل رز خشک شده ....... مثل اینکه گل مصنوعی باشه ......تو یه گلدون روی میز .....

یه کامپیوتر ..... ای کاش به جاش یه ماشین تایپ بود . از اونا که وقتی دکمه های رو فشار می دی تق تق صدا می ده و انگار داره برات موسیقی می زنه ....

بقچه ی مادر بزرگ که چند ماهی میشه که پرواز کرده .... با اون عطر خاصش .....

خونه آرومه ....صدای هیچ کس رو نمی شنوم شاید همه دارن مثل من .....

کتابی رو که تازه خوندنش رو شروع کردم می ذارم کنار ....." لبخند انار " ....... به صندلی تکیه می دم و دستام روب از می کنم و یه نفس عمیق.........

دارم فکر می کنم که چرا هیچ کس هیچ وقت منو نشناخت !

سرم رو بر می گردونم و یه صندلی خالی رو به روم می بینم .... جای یه نفر که باهام حرف بزنه ..... ولی الان کسی نیست . چقدر خوبه آرامش .......

و اون طرف هم یه دسته کتاب درسی روی هم انباشته .. که باید همه رو قورت بدم ..." قورباغه ات را قورت بده "........

باد نعره می کشه ... پرده صدا می ده ..... پنجره باز و بسته می شه .... به سمت پنجره می رم ..... دو طاقش رو می گیرم که ببندمش و مثله همیشه چشمم به یه مترسک می افته که همیشه به این پنجره و هم زبونش چشم دوخته .......

شاید فکر می کنه تو این اتاق اناری هست......

 

***** ساعت یازده شبه...... مامانم بیست دقیقه پیش می گفت : هجده سال پیش بیست دقیقه دیگه به دنیا می یای .......و منم بهش گفتم :آره من دختر شبم ........

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:8 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس 

وقتی آدم یه روز رو متفاوت آغاز کنه همیشه تو ذهنش می مونه .....

چشم هام رو می بندم و به خودم می گم به هیچ وجه بازشون نمی کنی ..... بلند می شم و دستام رو جلوم نگه میدارم آروم آروم پای راست رو حرکت می دم و با پای چپ جلو رو بررسی می کنم که چیزی نباشه ... راه می رم و دستام هنوز جلومن . انگار می ترسن نکنه یه چیزی باشه که بهم بخوره ....

دوست دارم چشمهام رو باز کنم و به جلو نگاه کنم ببینم چیزی هست که بهش بخورم یا نه ولی ....

می رسم به دیوار .... دستای داغم رو به دیوار سرد می زنم . چقدر آرامش بخش .... سرد سرد سرد ....

صورتم رو می برم نزدیک دیوار ..... و یه دفعه می کشم عقب .. مگه دیوار چه گناهی کرده که باید سرمای خوب خودش رو به خاطر گرمای صورتم از دست بده .....

دست دیوار رو می گیرم و حرکت می کنم .... می رسم به اتاقم ... دستم رو می برم سمت کلید برق و .......

ولی روشنایی برای من غرق در تاریکی چه فایده ای داره؟ .........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 7:14 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس 

صدای باد می آید در تنگنای خیالم ....

زوزه می کشد ....مثلی گرگی در دره سکوت ......

دخترک آرام آرم حرکت می کند .....در باد . در سکوت خود و تنها ....موهایش را باد درآغوش گرفته ....و او دلش می خواهد برود و برود و برود ...... دور شود . از همه چیز هایی که داشته و نداشته ......

دلش گرفته ... گذشته ام .....گذشته ام ....... من گذشته ام را دوست داشته ام ..باید برگردم و ....

باد صدایش می کند ... و دخترک باز هم با تردید به سوی آینده می نگرد . گذشته اش چه؟

آه .... صدای باد ...... گذشته .... .

و دخترک می رود و می رود تا بی نهایت .....

دخترکی نیست ... او دیگر به بی نهایت پیوسته .....

صدای خنده دخترک صدای باد را به فراموشی می سپارد .......

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 5:21 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

سلام
 مثله همیشه دیر اومدم ( پررو نشین لطفا..... مثله همیشه اش اغراقه  . حالا من یه چیزی گفتم می خواستم خودم رو شرمنده نشون بدم که البته نیستم ها گفتم شاید شما باور کنین . که شما هم  باور می کنین نه؟)
نمی دونم چطور تشکر کنم از همتون . از آقاعلی که با این همه کار که دارن می یان و به کلبه ام سر می زنن ببخشید من اصلا این هفته وقت نکردم بیام به دهکده ......  باور کنین من اصلا بی وفا نیستم یعنی  هر وقت بیان نت می یام به شما سری می زنم ولی خب الان یه مشکلی داشتم و درسم هم بود  نتونستم بیام .... ولی مطمین باشین در اولین فرصت همون کامنت های  دراز و طولانی و قطور و بلند و . . را حتما خواهم گذاااااااااشت ....
 راستی آقا امیر می گم چه عجب متن  رو خوندی .خیلی تعجب کردم چه خوب شد که یاد آوری کردی  که  سلول های خاکستری ندارم فکر کنم سلول هام صورتی باشن  نظر  crissna  رو که خوندم خیلی خندیدم جدی می گم فکر کنم بعد از مدت ها مثله دیوونه ها خندیدم ... بازم بیا به وبلاگم .منتظرتم
و در آخر از تو هم تشکر می کنم به خاطر اینکه قدم رنجه نفرمودی و به وبلاگم سر نزدی .... دستت درد نکنه. حالا من گرفتار بودم تو  چی؟
اااااااا.راستی یادم رفت می خواستم در مورد ولنتاین  یه چیزی بگم ...  می دونستین روزه 29  بهمن یا فکر کنم 5 اسفند  تو تاریخ ایران باستان روزیه مثله ولنتاین غرب؟ یعنی روزی که عشاق ایرانی به هم هدیه می دن؟
من این روز رو بیشتر دوست دارم یعنی بهتون پیشنهاد می کنم تو این روز هدیه بدین تا با یه تیر دو نشون بزنین ( یا به یه نشون دو تیر بزنین) هم هدیه بدین و دل  دختر  یا پسر مردم یا خواهر مردم یا برادر مردم ( ای بابا مگه خودت خواهر و مادر نداری؟ ) رو شاد کنی و هم یادی از تاریخ ایران داشته باشی ....
خب پس روز ولنتاین ما ایرانی ها  رو به همتون تبریک  می گم حتما تاریخ اصلیش رو می گم ....... امیدوارم  بهتون خوش بگذره ...... راستی یه اسمه خاص هم داره که با تاریخش بهتون می گم اسمش رو .......
خب دیگه خیلی حرفیدم .... 
 سعی کردم پسته شادی باشه ولی فکر کنم همیشه حالت درونی آدم روی نوشته هاش هم اثر می کنه نه؟
الان بیشتر از همیشه به دعاتون نیاز دارم ... برام خیلی دعا کنین خیلییییییییییی . خدایا فراموشم که نکردی ؟
]یادم رفت بگم برای توحید هم دعا کنین .من که خیلی دعا می کنم که مشکلش برطرف بشه ..
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 11:42 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

امروز  می خوام چرت و پرت بنویسم ..... می خوام دیوونه باشم .......اگه دوست داشتین بخونین .......

دیوونه بازی هم خیلی خوبه ها به قول یکی از دوستای خوبه خوبم  آدم باید دیوونه ی  خوب باشه ..... مگه چیه؟ من که یه وقتایی دوست دارم دیوونه باشم ....

 امرزو که تو تاکسی  نشسته بودم  . صدای اذان از تو بلندگوی مسجد  می اومد. یه دختر خوگشل که با مامانش تو تاکسی نشسته بود با اون  لهجه  نازش گفت مامان این صدای کیه؟  مامانش هم که از جواب دادن به سوالاش خسته شده بود ( آخه از اون موقع که نشسته بودیم تو تاکسی همین طوری حرف می زد )  گفت: صدای اذانه ....... یه دفعه دختره زد زیر گریه و گفت من می خوام برم پیش اذان .... حالا کی به این می گفت بابا اذان که کسی نیست ..... ولی به پاک بودنش حسودیم شد .....

مثله دیوونه ها باشی و یه دفعه تو تاکسی بزنی زیر خنده و هیچ کسی نگه زشته بلند بلند نخند .....

بعضی وقتا بعضی دوستا از دست آدم ناراحت میشن ..... اون موقعست که آدم می مونه که چطور باید از دلشون در بیاره ...

مثل دیوونه ها باشی و  بگن این دیوونست دسته خودش نیست .......

بعضی وقتا آدم به گذشته که بر می گرده  دوست داره به اندازه اون موقع ها دیوونه باشه نه به اندازه این موقع ها ... آخه دیوونگی اون موقع ها با بچگی قاتی می شد و   بهتر می شد دیوونه بازی در آورد .  ولی حالا می گن "  دیوونه  " بزرگ شدی

کسی نیست به جای من کارام رو انجام بده ؟ می خوام دیوونه بشم ها ..... 

اصلا دوست دارم  یه  کاغذ پاره بشم یا شاید هم یه  اتد  بدون نوک  یا  اسپیکر کامپیوتر که همش داد بکشه .یا یه ادامه مطلب توی یه پست از وبلاگ الهه که همیشه خالیه  یا یه شال روی گردن  یه دختر کوچولو .یا شاید تابلو عبور ممنوع  که حال همه رو بگیره ....... یه پنجره رو به  غروب  که قدم زدن  آدم ها رو کنار دریا ببینه  ..... اصلا من می خوام  همون دیوونه بشم  یه دیوونه خوب ... کسی اعتراضی داره؟

پی نوشت اول:  کسی لطفا اعتراض نکنه چون این پست رو یه دیوونه خوب نوشته .......

پی نوشت دوم :  چرا جمعه ها این قدر دیر می رسن؟  مخصوصا غروب هاش . یادم نمی یاد  دیوونه خوب  کی بود که  تو غروب جمعه دلش گرفت.....

پی نوشت سوم : بیست و دوم بهمن مبارک البته فقط یه دیوونه  های خوب .....

پی نوشت چهارم :  راستی اون دختره تو تاکسی خیلی خوگشل و ناز بود مثله حرفش .....

پی نوشت پنجم : چقدر پول برای بعضی ها اهمیت داره . باید هم اهمیت داشته باشه . یه چیزی گفتم نه؟

پی نوشت  ششم : برام دعا کنین ...

پی نوشت هفتم :  امروز از همیشه دیوونه تر شدم....... سلول های خاکستری مغزم  امروز بهم فرمان دادن دیوونه باش ولی نشد انگار یه چیزی باعث می شه .....

                                                                                             امضا : دیوونه خوب

                                                                                     ********          *******

                                                                                                    *****

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 11:23 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

گاهی فکر کردن خیلی سخت می شه ...سخت تر از اون چیزی که فکرش رو کنی ....

گاهی فکر کردن میشه غول درون تو ...

چرا آوا به من هیچی نمی گه؟

مگه قرار نبود آوا رو به من بدی تا هر موقع خواستم کمکم کنه؟

نه انگاز دیشب آوا یه چیزی بهم گفت ولی نمی دونم خودش بود یا نه ....

بهم گفت دیگه فکر نکنم .........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 12:49 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس 

سلام

ببخشید انگار نشد آپ نکنم .اصلا می دونین چیه؟ اینو پی نوشت دوم نوشته قبلی در نظر بگیرید

...خخخخخخخخخخخب؟

آخه فقط اومدم بگم خیلی خوشحالم که رئیس جمهور می یاد به شهرمون از صمیم قلب خوشحالم چون فکر می کنم بهترین و لایق ترین رئیس جمهوری باشه که تو ایران بوده البته این نظره منه ها شاید چون خودم هم انتخابش کردم ..

نمی خوام چیزی بگم که باعث بشه خوشحالیم ار بین بره ولی فقط یه چیزی می خوام به اونایی بگم که هر موقع اسم از آقای احمدی نژاد میشه کلی ایراد می گیرن......

ببینم اصلا چرا ما ایرانی ها عادت کردیم که در مقابل سیاستمدارامون جبهه بگیریم؟ تا یکی می یاد یه کاری برای کشورمون انجام بده ...خب دیگه انگار داره خیلی اکشن بازی میشه الانه که با هم دعوا کنیم ......

 پی نوشت اول  : امروز وسط امتحان ادبیات بهمون خبر دادن که به خاطر اومدن رئیس جمهور امتحانای چهارشنبه و پنچ شنبه چی؟ لغو شدن ......

پی نوشت دیم (بلد نیستین بخونین اینه تلفظش  : دیوم) : برای امتحانام دعا کنید کاسه گدایی که یادتون نرفته؟

پی نوشت سیم( اینم مثله بالایی: سیوم) : بازم برام دعا کنید کاسم خالی شده ها .....

پی نوشت چهارم : بعد از امتحانا یه آپ باحال می کنم در مورد اینکه وقتی می خوای درس بخونی و خوابت می بره چی کار کنی ؟

پی نوشت پنجم : خیلی حرف زدم باید برم......

پی نوشت ششم: دفترچه دانشگاه آزادم رو که برای آزمایشی دارم شرکت می کنم افتضاح پر کردم ...( چی کار کنیم دیگه .... ) 

پی نوشت هفتم : راستی اولش نگفتم که الهه مجبورم کرد آپ کنم امروز پشت تلفن دستور داد که برم و آپ کنم دوست نابابه دیگه .....ببینم الهه که اینجا سر نمی زنه هان؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 10:42 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

فکر کنم چند هفته ای از دست من و حرفام راحت باشین آخه قراره برم سفر ... سفر قندهار....

یه سفر خیلی خیلی سخت که فکر نکنم تا آخرش دوام بیارم ولی خب هم آوا هست و هم خدا مگه نه؟

دعا کنین هر دوشون بهم کمک  کنن ... بابا نمی خوام برم سفر شوخی کردم می خوام امتحان بدم خب اینم یه سفره دیگه ولی خب از نوع خوش نگذ شتن ..... فقط یه چیزی می خوام اگه میشه تو کاسه گدایی من یه کیلو دعا بریزین خیلی دعا می خوام ..... اگه هرکدومتون یه کیلو دعا بریزین توی کاسه من دیگه چیزی نمی خوام .... البته اگه دوست دارین ها ........ ( ببخشید ها غلط می کنین دوست نداشته باشین باید بهم بدین زووود آدم که با گدا این طوری رفتار نمی کنه .... خسیس.....)

خب دیگه اینم از آخرین  حرفا زدن های من قبل از امتحانات ..نکنه برین و دیگه بهم سر نزنین ها . هرکی بیشتر اومد بعدا بهش یه جایزه می دم ....... دعا هم یادتون نره ؟آخه من که دختر خوبیم چرا دعا نکنین ؟ هااااااااااااان؟

پی نوشت: یکی از مردم خوب شهرمون رفت پیشه خدا برای روحش دعا کنین .......

این وبلاگ خودشون 

اینم وبلاگ پسرشون

از دوستم هم که این وبلاگ ها رو بهم معرفی کرد خیلی ممنونم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 10:22 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

مریم نمی دانست که عیسایش به آسمان ها عروج خواهد کرد و تا ابدیت بر نخواهد گشت.............
کریسمس مبااااااااااااارک .... مخصوصا به هم وطنای مسیحی از صمیمه  قلبم بهشون تبریک می گم    

 

                       Dancing Christmas Tree

 

                                                      Santa playing the piano

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 12:42 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

سلام خوبین؟ چه خبرا؟ مشهدی ها که الان خیلی خبر دارن ؟ نه؟ چه خبر از امام رضا؟ سراغ ما رو نمی گیرن؟ امام رضا ترو خدا ما رو امسال طلب کن ...می خوام بیام حرمت رو دوباره ببینم.....

به همه دوستای خوبم  به خصوص مشهدی ها این روز رو تبریک می گم...برام ما هم اگه وقت کردین دعا کنین اخه از سراسر کشور به مشهدی ها می گن " به جای ما هم نائب الزیاره باشین " نمی دونم چطور وقت می کنن؟ ( می گم راستی فارسی نائب الزیاره چی میشه؟ ....در صورت دانستن لطفا به بخش اطلاعات انتقال دهید ....همون نظراته  ....یه ذره کتابیش کردیم ....) خوب دیگه امشب من شارژم (معادل فارسی پر انرژی ، سر حال ، با نشاط ، خوشحال ....من اینا رو می گم که دائره لغتت رو بالا ببرم ها  ... )

 می دونین چرا شارژم چون تولد امام رضاست .....امام عزیز کشورمون .....به همتون تبریک می گم

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 11:54 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

ما مردگان متحرکیم.......امروز احساس می کنم فقط یه تحرک کوچولو از خودم دیدم......چندین ساله که دارم سعی می کنم که یه ذره حرکت کنم ولی همیشه یه چیزی مانع این حرکتم میشه.......

امروز یه خانم و آقای روسی رو  که مسلمون شده بودن و تو شهرمون زندگی می کنن به مدرسمون آوردن .....باورتون نمیشه این خانم چقدر گریه کرد گریه شادی  بود یا شاید هم گریه برای اینکه به آرامش رسیده بود ....

آرامشی که شاید هیچ کدوم ما به اون نرسیده ....برامون توضیح داد که تو کشور روسیه مردم کمونیسم هستن یعنی خدایی رو قبول ندارن.....میمون رو جد انسان ها می دونن و خیلی چیزای دیگه که آدم به عقلشون شک می کنه.....اونا باید قسم بخورن که از رهبرشون اطاعت می کنن و هر چیزی که اون بگه درسته و بعد یه شال خونین رو می پوشن تا نشون دهنده این باشه که به کمونیسم اعتقاد دارن ......ولی این خانم اومده بود و بدون اینکه قسمی بخوره و فقط برای اینکه از آزار و اذیت دیگران رها بشه شال رو بسته بود ....و نمی دونست که چه چیز ها در انتظار اوست.

او از اسلام گفت به طوری که هیچ کداممان آن را نمی شناخت .....ما با اسلام بیگانه بودیم ....او فکر می کرد ما از سالها پیش به آرامشی رسیده ایم که او اکنون آن را احساس می کرد ....ولی ما هیچ کداممان به اندازه او آرام نبودیم ....چون اسلام واقعی را نمی شناختیم..... ما اسلامی رو شناخته بودیم که دیگران به ما معرفی کرده بودند و دیگران هر کدامشان آن چیزی را از اسلام به ما گفته بود که به نفع خودش بود .... او گریه می کرد و ما هم.....

او عاشق ایران شده بود ....

همش می گفت قدر ایران رو بدونین....می گفت تو کشور روسیه جلوی چشم مردم به دخترا تجاوز میشه و هیچ کس نیست که جلوشون رو بگیره..... حتی پلیس ها که توی ایران محافظ مردمن ولی اون جا .....برامون تعریف کرد که چطور ده تا پلیس به یه دختر سیزده ساله تجاوز کردن و هیچ کس نبود که جلوی اونها رو بگیره و فقط دختر بود که ضجه می زد و کمک می خواست ....

وسط گریه هاش می خواست  چیزی بگه ولی انگار یه چیزی مانع اون شد ...اون گفت می خوام الان یه چیز بگم که واقعا به کشور خودتون و دینتون افتخار کنید : تو کشور ما بعد از سرنگونی شوروی تمام دین ها آزاد شدن حتی گاو پرستی و حتی.....و حتی شیطان پرستی ...تو دین شیطان پرستی دختر و پسرا رو با پا از سقف آویزون می کنن و سرشون رو می برن و اون هایی که شیطان پرست هستن خون این آدما رو می خورنو داشنمندان با تحقیق بر روی این انسان متوجه شدن که قبل از انجام این کارها داروهایی رو استفاده می کنن.......و هیچ کس حتی جرات اعتراض به کار اونها رو نداره....حتی می گفت یه پسر جوون التماس می کرد که مردم نذارن که امروز اون رو بکشن ولی هیچ کاری از دسته اونا بر نمی اومد......

دیگه لازم نبود چیزی بگه ....تمام وجودم از عشق به اسلام لبریز شده بود و می دونستم که هیچ وقت در اینکه دین من اسلامه شک نخواهم کرد.....

ببخشید امروز این مطالب رو نوشتم ....باور کنین اینا واقعیت وگرنه به خودم هیچ وقت اجازه نمی دادم که شمار و اذیت کنم.... دوست دارم همیشه تو وبلاگم از خوبی ها بنویسم ولی گاهی باید بدی ها رو نشون داد تا خوبی ها بیشتر و بیشتر خودشون رو نمایان کنن..........

 

مجبورم این قسمت رو اضافه کنم لطفا این رو هم بخونید

 

سلام آقا  پویا می دونستم حداقل یه نفر مثله تو می یاد و این حرفا رو می زنه منظورم اینه که از حرفم انتقاد کنه خوشحالم که یکی زود انتقاد کرد تا من بقیه حرفام رو بزنم  ..ببین من اصلا به حرفایی که بعضی ها از رو ی اعتقادشون و بدون دلیل و مدرک نشون می دن توجه نمی کنم شاید اگه از دوستام بپرسی به این حرفم برسی حداقل تا جایی که تونستم این طوری نشون دادم.....حرفات رو قبول دارم که می گی دین یه چیز شخصیه و ممکنه این حرفای این خانم و اقا از روی عقاید شخصی باشه ولی باور کن من بدون اینکه چیزی رو از صمیم قلب و با دلیل و مدرک قبول نکنم نمی گم......من این چیزایی رو که گفتم فقط شاید یک سوم حرفاش باشه...... اون عکسایی رو برای ما اورد که در اثر تجاوز جنسی نا مشروع وزنا .زنها و مردایی وحشتناک بیمار شده بود باید در اینجا بگم که این خانم و دکتر پزشک بودن .....شوهرش متخصص پوست و بیماری های آن بود ولی متاسفانه خانمش رو یادم نیست..اونها عکسایی رو نشون دادن که مطمین باش اگه می دیدیشون متاسف تر از همیشه می شدی.......ببین این خانم فقط از خودش نمی گفت اون می گفت: زنهایی که اونجا بودن و من باهاشون حرف می زدم خیلی هاشون به اسلام علاقه مند شدن و حتی مردا با اینکه این خانم شوهر داشت به خواستگاری اون می اومدن اخه می گفت اونجا بیشتر زن و شوهر ها به هم وفا دار نیستن و وقتی از هدف این مردا ازشون پرسیدی گفتن می خوایم زندگی کنیم .....ببین اینا زندگی خودشون رو قبول نداشتن.....درسته اینا موقعی بود که نظام شوروی بود اون حتی از الان روسیه هم گفت که همه ادیان آزاد شدن ولی باز هم اسلام و مسیحیت تحت فشارند.....

اون می گفت فکر کردین من بدون دردسر حجابم رو رعایت می کردم؟ می گفت هر جا می رفته پلیسها به مردم می گفتن که این ...... رو نگاهش کنید و مردان و زنان نا خواسته و یا عمدی به اون می خندیدن ..قبول کن که سخته خیلی سخته......تو کشوری که به بچه چهار ساله چه دختر و چه پسر تجاوز میشه از این خبر ها بشنوی بعید نیست......شاید من این حرفا رو می زنم زیاد خوب نزنم ولی ای کاش خودت حرفاش رو می شنیدی......من قبول دارم که می گی تو ایران ضعفایی هست ولی ما باید این ضعفها رو برطرف کنیم و این کار فقط زمانی میسر میشه که ما ایرانی ها پشت همدیگه و دینمون رو داشته باشیم و به وطنمون افتخار کنیم و در کنار اون انتقاد سازنده هم داشته باشیم.....در ضمن این رو اضافه کنم که این خانم اول کمونیسم بعد مسیحی بعد سنی و بعد شیعه شدن و رد تمام این ادیان تحقیق کردن و بعد شیعه شدن پس نمی تونیم بگیم اون همین طوری اسلام رو قبول کرده.......

 

امروز روز عجیبی بود از وقتی این حرفا رو شنیدم دارم دیوونه میشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 1:45 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  |